در بازار داغ گفت و گوهای انتخاباتی که این روزها نَقل آنها نُقل همه محافل شده است، بر آن شدم تا در چند سطری کوتاه دلایل سلبی و ایجابیام را در رابطه با انتخابات و انتخاب گزینه برتر تشریح نمایم. گو اینکه اعتراف می کنم که مخاطب واقعی این نوشتار بیشتر از اینکه خواننده گان این نوشته باشند، خودم بودهام. درحقیقت در جستوی این واقعیتم که آیا میتوانم اولا دلایل لازم و کافی برای شرکت در انتخابات پیدا کنم و ثانیا انتخاب ظاهری من یعنی شخص آقای "مهدی کروبی" به وقایع از شرایط لازم برای یک انتخاب نهایی برخوردار میباشد و یا خیر.
بر این اساس و برای جلوگیری از اطاله کلام و با فرض آگاهی عمومی به برخی از موارد مطروحه، میکوشم تا سخنم را تا حد ممکن کوتاه کرده و زیاده سخن نرانم.
و اما در باب لزوم شرکت در انتخابات می بایست نخست وضع موجود تشریح شود:
1- وضع وجود
جهان را قدرتمندان اداره کرده و میکنند و این ویژگی ذاتی همه جوامع بشری است. در دنیای امروز قدرت به دو شکل بروز و ظهور دارد:
الف- قدرتهای انتخابی
قدرت در این شکل در حقیقت در اختیار مردم (جمهور) است و این مردم جهت اداره امور کشور، قدرت را از طریق یکی از سیستمهای انتخابی به منتخب خود (رئیس جمهور) تفویض میکنند.
ب- قدرتهای انتصابی
این قدرت به واسطه ویژگیهای منحصر به فردی که قدرتمند دارد، مثل خون، نژاد، مذهب، طبقه اجتماعی و ... صرفهنظر از خواست عمومی، در اختیار فرد قدرتمند قرار میگیرد. بر این اساس حکومت خوانین، شاهان، امپراتورها، سلاطین، خلفا و ... همگی در طبقه قدرتهای انتصابی محسوب میشوند.
با این گذر کوتاه به ویژگیهای قدرت در ایران میپردازیم.
تاریخ هزاران ساله ایران نشان میدهد که از قرنها پیش جنس قدرت قدرتمندان از نوع انتصابی بوده است. شاهِ پدر، قدرت بلامنازع خویش را بعد از خود به شاهِ پسر میسپرد و این امر فارغ از آن بود که آیا وی اصولا توانایی و لیاقت اداره کشور را دارد یا نه و آیا این انتخاب منطبق بر خواست عمومی جامعهاش میباشد و یا نه.
این اما تنها ویژگی سرزمین ایران نبود. این سیستم حکومتی تقریبا در همه جای جهان حاکم بود. قرنها زمان لازم بود تا اندیشمندان جامعه بشری پی به این حقیقت ببرند که قدرت جزء لایملک عدهای خاص با خون و رنگ و نژاد و مذهب خاص نبوده و نیست. به تدریج رشد تئوریهای سیاسی و اجتماعی همراه با رشد افکار عمومی جوامع بشری منجر به ارحجیت و برتری قدرتهای انتخابی بر قدرتهای انتصابی شد. حکومت های سلطنتی و شاهنشاهی به تدریج تبدیل به حکومتهای جمهوری و یا سلطنتی مشروطه (که در آن سلطان تنها نمادی از قدرت و انسجام عمومی است و نه قدرت مطلقه در کشور) شدند.
انقلاب سال 57 ایران در واقع شکست مقاومت همه جانبه قدرتهای انتصابی در مقابل قدرتهای انتخابی بود. اگر چه بعدها مشخص شد که برای این تغییر بنیادین در سیستم حکومتی، علاوه بر خواست عمومی، دانش و آگاهیهای عمومی هم نیاز است. وگرنه هرگونه تغییری اگرچه از نوع انقلاب بنیادین سال 57 ایران هم باشد، تنها باعث تغییراتی در سطح شده و به عمق و ریشه تاثیری نخواهد داشت.
انقلابیون ایران با تکیه بر خواست عمومی مردم برای تغییر، در حالی شادمانه قدرت مطلقه انتصابی محمدرضا پهلوی را از او گرفتند که نمیدانستند حالا باید با این قدرت چه کنند و به دست چه کسی بسپارند. آنها نه از تجربه کافی برای اداره کشور برخوردار بودند و نه دانش و آگاهیهای لازم را داشتند. در واقع یک بار دیگر چنین اتفاقی افتاده بود. در انقلاب اول مشروطه و بعد از زیادهخواهی های محمد علی شاه، انقلابیون مشروطه قدرت را از وی گرفتند ولی در نهایت شخصی بهتر از فرزند خردسالش احمدشاه را نیافتند که به دستش بسپارند! در انقلاب سال 57 اما مردم از حکومت شاهنشاهی خسته شده بودند. آیت الله خمینی در پاریس اعلام کرده بود که به دنبال حکومتی جمهوری از همان نوعی است که در فرانسه حاکم است (البته با رعایت موازین شرعی). اما در نهایت انقلابیون ایران (بر خلاف سیستم حکومتی فرانسه) بیشتر از آنکه قدرت را به پستها و منصبهای انتخابی بسپارند، به پستهای انتصابی دادند. تشریح اقسام قدرت در ایران بیانگر واقعیت ادعا شده است.
قدرت اول - رهبری: رهبری حاکم بلامنازع کشور است و قدرتش از قدرت شاهان مشروطه به مراتب افزونتر. این منصبی انتصابی است که اگرچه از پدر به پسر منتقل نمی شود ولی بر اساس قانون اساسی رهبر کنونی براحتی میتواند رهبر آینده را (البته به طور غیر مستقیم) انتخاب نماید. رهبر، فرمانده کل قوای مسلح هم می باشد. قوه قضائیه را در اختیار دارد و قوه مقننه را هم از طریق شورای نگهبان کنترل مینماید. صدا و سیمای انحصاری کشور در اختیار اوست. اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام را که هم قوانین کلی نظام را طراحی میکنند توسط وی انتخاب میشوند.
قدرت دوم- شورای نگهبان: شورای نگهبان دومین قدرت کشور است که باز هم منصبی کاملا انتصابی است. اعضای این شورا 12 نفر میباشند که 6 نفر فقیه آنرا مستقیما رهبر برمیگزیند و 6 نفر حقوقدان آن را قوه قضائیه (که در اختیار رهبری است) به مجلس پیشنهاد داده و مورد تصویب میگذراند. این شورا میتواند کلیه مصوبات مجلس شورای اسلامی را رد و یا تصویب نماید. کلیه نامزدهای انتخابات کشور (ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان رهبری و شوراهای شهر و روستا) میبایست از فیلتر شورای نگهبان بگذرند. این شورا همچنین نظارت بر کلیه انتخابات کشور را برعهده دارد.
قدرت سوم - رئیس جمهوری: رئیس جمهور که رئیس دولت هم محسوب می شود در حقیقت عالیترین مقام انتخابی کشور میباشد که اداره امور اجرائی کشور را هم برعهده دارد. البته رئیس جمهور می بایست از میان کاندیداهایی انتخاب شود که از فیلتر شورای نگهبان گذشتهاند. اعضای کابینه او هم می بایست از مجلس شورای اسلامی (قوه مقننه) رای اعتماد بگیرد.
قدرت چهارم- مجلس شورای اسلامی (قوه مقننه): این مجلس که اعضایش بعد از گذشتن از فیلتر شورای نگهبان مورد انتخاب مردم قرار میگیرند وظیفه قانونگذاری را در کشور بر عهده دارند. البته این قوانین بعد از تصویب شورای نگهبان لازم الاجرا خواهند شد.
قدرت پنجم- قوه قضائیه: ریاست این قوه توسط رهبری تعیین شده و نظارت بر دادگاهها و امور قضائی کشور بر عهده این قوه می باشد.
قدرت ششم – مجمع تشخیص مصلحت نظام : اکثریت مطلق اعضای این مجمع توسط رهبری انتخاب میشوند. تعیین قوانین کلی نظام و قضاوت در رابطه با اختلافات مجلس و شورای نگهبان بر عهده این نهاد می باشد.
قدرت هفتم- مجلس خبرگان رهبری: اعضای این نهاد وظیفه انتخاب رهبری آینده و نظارت بر رهبری فعلی را برعهده دارند و مستقیما با آرای مردم انتخاب می شوند. اما اعضای این مجلس هم میبایست قبل از انتخاب توسط مردم از فیلتر شورای نگهبان منتخب رهبر بگذرند.
البته نهادهای قدرت کوچک دیگری هم در ایرانِ بعد از انقلاب وجود دارد که برخی انتصابی و برخی انتخابی بوده ولی در مجموع با توجه به کارکردها و قدرت در اختیار، قابل چشم پوشیاند.
بررسی هفت منصب قدرت در ایران بعد از انقلاب به روشنی نشان میدهد که تقریبا تمامی قدرت به منصبهای انتصابی رسیده و منصبهای انتخابی هم به شدت توسط قدرتهای انتصابی کنترل میشوند. حتی شیوه آرایش قدرت در ایران به شکلی است که قدرتهای انتخابی بیشترین نظارت را بر همدیگر داشته باشند و در عوض هیچگونه نظارت معناداری بر قدرتهای انتصابی صورت نگیرد.
از این رو به جرات میتوان ادعا کرد که در ایران امروز بیش از 80 درصد از قدرت حاکم در اختیار شخص رهبری بوده و 20 درصد باقیمانده توسط او و بالاجبار و حسب ضرورتهای قانونی به افراد منتخب او و مردم تنفیض میشود.
2- چه باید کرد؟
در تشریح وضع موجود کوشش شد تا نگاهی منصفانه (نه خوشبینانه و یا بدبینانه) به پایگاههای قدرت در ایران انداخته شود و اکنون کوشش میشود تا به این سوال بنیادین پاسخ داده شود که در وضع موجود چه باید کرد؟! و چگونه میتوان به تقویت پایههای قدرت انتخابی در کشور پرداخت؟
تاکنون راه حلهای مختلفی ارایه شده است که رایجترین آنها به شرح زیر میباشند:
1- انفعال و بیتفاوتی نسبت به وضع موجود و امید به آنکه این سیستم حکومتی به تدریج و خود به خود به سمت زوال و نیستی حرکت کند.
2- ایجاد تغییرات بنیادین و اساسی در سیستم حکومتی از طریق روشهایی رادیکال نظیر کودتا و یا انقلاب
3- ایجاد تغییرات بنیادین اما آرام و تدریجی از طریق رفرمهای سیاسی- اجتماعی
راه حل اول برای تغییر، امیدی واهی است که خلاف آن بارها در طول تاریخ رخ داده است. اصلا تاریخ 2500 ساله موجود ایران نشان می دهد که تا هنگامیکه عزمی ملی برای تغییری اساسی ایجاد نشود، هیچ تغییری در سیستم حکومتی به وجود نمیآید و و حداکثر برای ارضاء خواست عمومی، جابجایی اندکی در قدرت صورت میگیرد.
راه حل دوم هم اصلی است که خلاف آن در بازه کوتاهی از زمان در همین کشور خودمان تجربه شده است. انقلاب سال 57 مردم ایران هم اگرچه به ظاهر تمامی بنیانهای رژیم شاهنشاهی پهلوی را به هم ریخت اما به دلیل عدم رشد یافتگی سیاسی جامعه آن روز، به سیستم حکومتی انتصابی در کشور کمترین آسیبی نرساند. بر این اساس است که از نگاه بسیاری از متفکرین، انقلاب ایران یک جابجایی قدرت، بیشتر نبود.
بررسی ایران امروز هم نشان میدهد که با رشد تکنولوژیهای ارتباطی، البته جامعه ایرانی از رشد یافتگی چشمگیری نسبت به سالهای دهه 50 برخودار شده است. اما بررسی انتخابهای صورت گرفته در همین چند ساله اخیر و قرار گرفتن شخصی مثل آقای محمود احمدی نژاد در راس بالاترین قدرت انتخابی کشور (در حالیکه امکان انتخاب اشخاصی نظیر آقایان معین و کروبی را که حداقل اعتقاد بیشتری نسبت به قدرت انتخابیشان داشتهاند) نشان میدهد که مردم کشور ما هنوز راهی طولانی تا رسیدن به یک رشدیافتگی سیاسی را دارند.
راه حل سوم اما راهی است طولانی، تدریجی، غیر رادیکال و شاید بسیار خسته کننده برای همه کسانی که خواهان تغییرند. در این شیوه باید کوشش شود تا ضمن پرهیز از هرگونه شتابزدگی، افکارعمومی جامعه اولا متوجه واقعیتهای جامعه و حکومت خود شوند و ثانیا جوامع و حکومتهای برتر را بشناساند. در این شیوه نخبهگان جامعه میبایست تودههای مردم را با واقعیتهای قدرتهای انتصابی آشنا نموده و مضرات این نوع حکومتهای را به آنها بفهمانند. هر جا و به هر شکل ممکن از قدرتهای انتخابی حمایت نموده و کوشش نمایند تا افکار عمومی جامعه را به سمت کسانی سوق دهند که در صورت قرار گرفتن در راس قدرتهای انتخابی، از حداکثر ظرفیتهای قانونی خود استفاده نمایند و حتی در صورت امکان قدرتهای انتصابی را هم به چالش بکشانند. دولت 8 ساله اصلاحات در کنار همه ضعفها و قدرتها، این کارکرد بسیار مهم را هم داشته است که به عامه جامعه بفهماند که قدرت اصلی در ایران امروز نه در اختیار قدرتهای انتخابی که در قلمرو قدرتهای انتصابی میباشد. منتها از آنجا که قدرت قدرتهای انتخابی از خواست و اراده عمومی نشات می گیرد، لزوما و حتما در چهارچوبهای محدود تعیین شده توسط قانون جا نمی گیرد. گاه فشار افکار عمومی باعث می شود که حتی عالیترین مقام انتصابی کشور هم مجبور به تسلیم در برابر اراده مردم گردد. تایید صلاحیت آقای مهندس معین در انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم (علی رغم رد صلاحیت وی توسط شورای نگهبان) نمونهای از این دست می باشد. از این رو با علم به قدرت انتصابی در ایران و علی رغم اعتقاد به همه کاستیها در ایجاد و تثبیت قدرتهای انتخابی، راهی جز آنچه تشریح شد برای حرکت به سمت مطلوب قابل تصور نیست.
3- چرا کروبی؟!
در گفتار پیشین در ضرورت شرکت در انتخابات سخن گفته شد. اینک جای پرسش آخر است! کدام گزینه از نامزدهای رد شده از فیلترینگ شورای نگهبان رهبری برای پیشبرد جامعه به سمت مطلوب مناسبتر میباشد؟
در رابطه با آقایان محمود احمدی نژاد و محسن رضایی سخن روشن تر از آن است که بخواهد گفته شود که "آفتاب آمد دلیل آفتاب"!
اما اکنون آرای اصلاحطلبان و اصولا تغییرطلبان بر دو قسم شده است.
1- آقای میر حسین موسوی
2- آقای مهدی کروبی
اما پیش از آنکه وارد چرایی انتخاب خود شوم خوانندگان این نوشته را بر این نکته ظریف توجه می دهم که در این نوشتار صحبت از یک کاندیدای ایده آل در یک سیستم انتخاباتی ایدهآل، در یک نظام حکومتی ایدهال نیست. بحث اصلی این است که از میان 2 کاندیدای به نظر اصلاح طلب رد شده از فیلترینگ شورای نگهبان رهبری[1] در سیستم انتخابی حاضر کدام گزینه مطلوبتر است و البته چرا؟!
پاسخ من دو جنبه سلبی و ایجابی دارد.
از نظر سلبی به ناچار باید شخص آقای میر حسین موسوی را از منظر نقد مورد جستجو قرار دهم و دلایل خود را از اینکه این شخص (حداقل در دور اول) نمی تواند کاندیدای مطلوب باشد ارائه نمایم. و از منظر ایجابی به دلایل حمایتم از مهدی کروبی خواهم پرداخت.
میر حسین موسوی:
میرحسین موسوی خامنه، ۷ مهرماه ۱۳۲۰ در شهر خامنه در استان آذربایجان شرقی ایران به دنیا آمد. بعد از انفجار ۸ شهریور ۱۳۶۰، آیت الله علی خامنه ای رئیس جمهوری ایران شد و علی رغم اختلافاتی که در داخل حزب جمهوری اسلامی با میرحسین موسوی داشت، او را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کرد. آقای موسوی از آن زمان تا سال ۱۳۶۸ نخست وزیر ایران بود. از آنجا که تقریبا تمام دوران نخست وزیری میرحسین موسوی همزمان با جنگ ایران و عراق بود، عموما از او با عنوان "نخست وزیر جنگ" یاد می شود. سیاست های انقباضی دولت او در آن دوران، که به عقیده خیلی ها ناگزیر بود، و به ویژه توزیع کالاهای اساسی با کوپن از جمله ویژگی هایی است که دولت آقای موسوی عموما با آنها به یاد آورده می شود. با بازنگری قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ مقام نخست وزیری از ساختار سیاسی ایران حذف شد و با فوت آیت الله خمینی، میرحسین موسوی، و کل جناح چپ جمهوری اسلامی، حامی اصلی خود را از دست دادند.
میرحسین موسوی همان زمان از دنیای سیاست کناره گرفت و به وادی هنر پیوست!
اما در انتخابات سال ۷۶ سیاستمداران جناح چپ جمهوری اسلامی که به دنبال کاندیدایی برای رقابت با اکبر ناطق نوری، رئیس وقت مجلس و نامزد جناح محافظه کار، بودند ابتدا به سراغ میرحسین موسوی رفتند. اما آقای موسوی این دعوت را نپذیرفت و محمد خاتمی به جای او به صحنه آمد. با پایان دوره هشت ساله محمد خاتمی جناح چپ جمهوری اسلامی که این بار با نام اصلاح طلبان شناخته می شد باز به دنبال میرحسین موسوی رفت. اما آقای موسوی این بار هم درخواست آنها را رد کرد تا اصلاح طلبان با بیش از یک نامزد در انتخابات حاضر شوند و همین تعدد نامزدها یکی از دلایل شکست آنها و پیروزی محمود احمدی نژاد تلقی شود. با نزدیک شدن به انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، بار دیگر مثل بیشتر انتخابات گذشته، نگاه ها به سمت میر حسین موسوی برگشت؛ اما او این بار بر خلاف دفعه های پیش جواب منفی قطعی نداد و تصمیم خود را به آینده موکول کرد. از آن سو محمد خاتمی که زیر فشار زیادی برای نامزد شدن بود، بعد از یکی از دیدارهایش با میرحسین موسوی گفت که یا او یا آقای موسوی نامزد انتخابات خواهند شد. حدود یک ماه بعد از این حرف، آقای خاتمی رسما نامزد انتخابات شد و این تصور پدید آمد که میرحسین موسوی این بار هم ترجیح داده است به دوری بیست ساله اش از صحنه سیاست پایان ندهد. اما درست یک ماه بعد از اعلام نامزدی آقای خاتمی، میرحسین موسوی هم با صدور بیانیه ای نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرد و همین مسئله باعث شد محمد خاتمی چند روز بعد، از رقابت های انتخاباتی کناره گیری کند. جزئیات آنچه بین محمد خاتمی و میرحسین موسوی گذشته مشخص نیست، اما نحوه ورود آقای موسوی به انتخابات ناراحتی بسیاری از احزاب و افراد حامی آقای خاتمی را در پی داشت.
موسوی علت ورودش را بحرانی بودن وضع کشور اعلام نمود. اگرچه هیچگاه او و یا اطرافیانش به این سوالات پاسخ ندادند که
1- چرا از نظر ایشان دورههای قبل (76، 80 و 84) بحرانی نبوده است و این دوره شرایط کشور بحرانی شده است؟!
2- اگر آقای خاتمی توانایی رفع شرایط بحرانی کشور را ندارد، چرا ایشان در دورههای قبل (76، 80) به جای آقای خاتمی کاندید نشدهاند؟!
3- چرا در زمانی که به نظر می رسید با ورود آقای خاتمی و با محبوبیت ایشان، پیروزی اصلاح طلبان قطعی باشد وارد کارزار انتخاباتی میشود که با توجه به ناشناخته بودن برای نسل جوان و ادبیات متفاوت با ادبیات رایج اصلاح طلبی در این سال ها، بخت کمتری برای پیروزی در انتخابات دارد.
در هر حال، بعد از شوک چند هفته ای، بیشتر احزاب اصلاح طلب از جمله حزب مشارکت، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، کارگزاران سازندگی و مجمع روحانیون مبارز حمایت خود را از میرحسین موسوی اعلام کردند.
اما آنچه به عنوان دلایل انتخاب موسوی به عنوان کاندیدای منتخب از سوی احزاب اصلاح طلب مطرح شده است تنها چند دلیل ساده است:
طرفداران حزبی موسوی میگویند که
- مهندس موسوی كسی است كه امكان رای آوری دارد
(جلایی پور-30-2-88، آرمين سلماسي نماينده ستاد دانشجوئي ميرحسين موسوي-2-3-88،
- مهندس موسوی یک اصلاح طلب حداقلی است.
جلایی پور-30-2-88،
- حمايت بخشي از طيف راست در كشور
آرمين سلماسي نماينده ستاد دانشجوئي ميرحسين موسوي-2-3-88،
آنچه در مجموع می توان اذعان کرد این است که از نگاه احزاب اصلاح طلب بزرگترین حسن موسوی نه اندیشهها، آرمانها، علایق و ویژگیهایش بلکه رای آوری او میباشد.
اطرافیان میر حسین موسوی در ستاد انتخاباتیاش نه چهرههای خوش نام و شناخته شده احزاب اصلاح طلب، بلکه چهره های ناشناخته جریان چپ سنتی هستند. ادبیات او با ادبیات رایج اصلاح طلبی تفاوت اساسی دارد. او به هیچ یک از آرمانهای اساسی اصلاح طلبان در گفتههایش اشاره نمی کند.
واقعا جای این پرسش است که وقتی کسی قبل از انتخاب شدن به عنوان رئيس جمهور، حاضر به اظهار نظر درباره بديهی ترين مسائل روز مانند، حقوق بشر، حقوق دانشجو، مسائل بين المللی و ... نمیباشد، آیا میتوان اميدوار بود که در زمانی که بر مسند قدرت تکيه زد، بشود اين برنامه ها را از او بازخواست کرد؟
موسوی نه تنها در برنامه آینده کاریاش ابهامات فراوانی دارد و اصرار دارد که مبهم هم باقی بماند بلکه در ترکیب کابینه آیندهاش هم ابهامات زیادی وجود دارد که ظاهرا در این مورد هم، موسوی تمایلی برای روشن شدن موضوع از خود نشان نمیدهد!
شاید بتوان بزرگترین حامی موسوی را سید محمد خاتمی دانست. اما موسوی چه در عمل و چه در نظر نشان داده است که با عقاید خاتمی چندان سازگاری ندارد.
او با ورود به عرصه انتخابات آنهم در حالیکه خاتمی نماینده تمام عیار جریان اصلاح طبی بود نشان داد که تصمیماتش را مستقل از جریان اصلاح طلبی میگیرد. موسوی در طول مبارزات انتخاباتی تاکید دارد که مسایل اقتصادی محور برنامه های انتخاباتی او را تشکیل می دهند و این در حالی است که خاتمی در 2-2-88 در جمع حاميان موسوي به صراحت اعلام میکند که عدالت مد نظر دوم خرداد در عدالت اقتصادي منحصر نمی شود.
حتی حجاریان هم علی رغم حمایت از کاندیداتوری موسوی، در پایبندی او به جریان اصلاح طلبی دچار تردید است:
"مهندس موسوی "گفته اند" من ادامه برنامه های آقای خاتمی را در برنامه هایم دارم. همچنین گفته است آقای خاتمی پشتوانه ذهنی من است اما به هر حال موسوی، موسوی است و خاتمی، خاتمی."
آنچه در مجموع می توان گفت این است که رای به موسوی البته "نه" بزرگی به احمدی نژاد و حامیانش در ساختار قدرت ایران است. اما این "نه" آنچنان که ادعا می شود، چندان بزرگ نیست. طرفداران ميرحسين موسوی بيش از هر چيز حاصل ايجاد يک موج اجتماعی از قشر متوسط جامعهاند؛ درست مانند پديده موسوم به دوم خرداد، که از امواج اجتماعی ای از سوی طبقه ی متوسط غير يک دست شهری ايجاد گرديد.
قدر مسلم اینکه میرحسین موسوی نه میخواهد و نه میتواند جریان اصلاح طلبی را نمایندگی کند. او اصرار دارد که بنیانگذار جریان سومی باشد. جریانی که لایههای مشترکی با دو جریان اصلاح طلب و اصولگرا دارد. به زعم نگارنده دوران ریاست موسوی حداکثر بازگشت به دوران قبل از اصلاحات خواهد بود. این البته ادعای بزرگی است که تاریخ صحت یا سقمش را اثبات خواهد نمود.
مهدی کروبی :
آقای کروبی در دهه سی خورشیدی به حوزه علمیه رفت و یک دهه بعد برای تحصیلات دانشگاهی وارد دانشکده الهیات دانشگاه تهران شد. بلافاصله بعد از انقلاب ایران، در سال 1358 به نمایندگی از مردم زادگاهش الیگودرز وارد اولین دوره مجلس شد. در انتخابات دومین دوره مجلس، مهدی کروبی به عنوان نماینده تهران وارد پارلمان شد و به عنوان نایب رئیس مجلس برگزیده شد. از همان زمان زمزمه های اختلاف ميان نيروهای مذهبی شنيده می شد، در دوره سوم مجلس اين درگيریها به اوج خود رسيد و گروهی از روحانیها همچون محمد موسوی خويينیها، مهدی کروبی و محمد خاتمی با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز، مجمع روحانيون مبارز را تأسيس کردند.
بعد از فوت آیت الله خمینی و رفتن اکبر هاشمی رفسنجانی از ریاست مجلس به کاخ ریاست جمهوری، مهدی کروبی از سال 68 تا سال 70 رئیس مجلس ایران بود.
مهدی کروبی در انتخابات مجلس ششم مجددا از تهران وارد مجلس شد و به برای دومین بار رئیس مجلس شورای اسلامی شد.
اما دلایل ایجابیام برای رای دادن به کروبی به شرح زیر می باشند:
1- رای به کروبی را رای به شخص ایشان نمیدانم! آقای کروبی اگرچه از شجاعتهای بیشتری نسبت به دیگر کاندیداها برخوردار است، اما به لحاظ دانایی او را پایین تر از هر کاندیدای دیگری میدانم. اما او نشان داده است که قابلیت جذب تیم بسیار قویای را دارد. لذا رای به کروبی را رای به تیم همراه او می دانم!
2- او سیاستمداری است که در این دوره با شفافیت و صراحت از برنامههایش سخن گفته است. شفافیت در خواستهها و مطالبات امتیازی است که بی شک او را از تمامی کاندیداها متمایز مینماید. موضعگیریهای شفاف آقای كروبی در مورد حقوق شهروندی، حقوق اقوام و مذاهب، اصلاح قانون اساسی و .... اثبات این مدعاست.
3- در گذر از مدل اصلاحطلبي از پايين که به دنبال پيشبرد اصلاحات بر مبناي بدنه اجتماعي و فشار از پايين است، مدل بعدي براي اصلاحات، گذار از بالا بر اساس توافق حاکمان و اصلاحات بر اساس ريشسفيدي و چانهزني در بالاست؛ اين مدل، معرف نقشي است که يک صدراعظم خوب يا مشاور بلندپايه ميتواند در حکومت بازي کند و با اقناع حاکمان، راه تحول را بگشايد و با اين گشايش، بياختيار راه را در درجه بعد براي اصلاحات از پايين هموار کند.
4- برخورداري از تيم مشورتي قوي در كنار برنامهريزي و برنامهمحوري و داشتن برنامه در خصوص قشرهاي مختلف جامعه، نقاط قوتي است كه ميتواند ما را در جهت گذار به دموكراسي كمك كند. این تیم مشورتی باعث شده است که اکنون او تبدیل به سخنگوی اصلی مطالبات مترقیخواهانه مردم ایران شود (حتی اگر خودش هم این را نخواهد).
5- کروبی نشان داده است که اگرچه در برخی از مواقع به دلیل پایبندی به قانون، به قدرت قدرتهای انتصابی تمکین میکند اما در خیلی از مواقع هم در مقابل این قدرتها ایستادگی مینماید. گفتارهای تند و تیز کروبی در رابطه با قدرت اصلی شورای نگهبان یعنی نظارت استصوابی، نمونهای از این دست میباشد. او با انتقادهای تند و تیزش حتی اگر نتواند ذرهای از قدرت قدرتهای اتصابی هم بکاهد ولی لااقل شاخکهای جامعه را نسبت به این امور بسیار حساس میکند.
6- او با عملکرد چندین سالهاش نشان داده است که به دفاع از حقوق شهروندی پایبند است و از تمامی توان خود در این باره استفاده میکند. این موضوعی است که تقریبا تمامی موافقان و مخالفان او به آن اذعان دارند.
بر اين اساس آقای مهدی کروبی البته آرمان کنونی مطالبه محوران و تغییر طلبان نيست. بلکه او شخصی است که از بدنه جامعه اصلاح طلبی برخواسته و با تجربه دوران اصلاحات خاتمی و با بکارگیری تیمی قوی خواهد توانست که حداقل خواسته های جامعه خود را دريابد و به آن ها پاسخ گوید.
[1] من این شورا را که نام واقعی آن شورای نگهبان قانون اساسی است از این جهت شورای نگهبان رهبری می نامم که بر این باورم که این شورا بیشتر از آنکه دغدغه نگهبانی و حراست از قانون اساسی را داشته باشد، دغدغه حمایت همه جانبه از منافع رهبری را دارد.


