تبليغاتX
. . . قافیه اندیشم و دلدار من

در بازار داغ گفت و گوهای انتخاباتی که این روزها نَقل آنها نُقل همه محافل شده است، بر آن شدم تا در چند سطری کوتاه دلایل سلبی و ایجابی‌ام را در رابطه با انتخابات و انتخاب گزینه برتر تشریح نمایم. گو اینکه اعتراف می کنم که مخاطب واقعی این نوشتار بیشتر از اینکه خواننده گان این نوشته باشند، خودم بوده‌ام. درحقیقت در جستوی این واقعیتم که آیا می‌توانم اولا دلایل لازم و کافی برای شرکت در انتخابات پیدا کنم و ثانیا انتخاب ظاهری من یعنی شخص آقای "مهدی کروبی" به وقایع از شرایط لازم برای یک انتخاب نهایی برخوردار می‌باشد و یا خیر.

بر این اساس و برای جلوگیری از اطاله کلام و با فرض آگاهی عمومی به برخی از موارد مطروحه، می‌کوشم تا سخنم را تا حد ممکن کوتاه کرده و زیاده سخن نرانم.

و اما در باب لزوم شرکت در انتخابات می بایست نخست وضع موجود تشریح شود:

1- وضع وجود

جهان را قدرتمندان اداره کرده‌ و می‌کنند و این ویژگی ذاتی همه جوامع بشری است. در دنیای امروز قدرت به دو شکل بروز و ظهور دارد:

الف- قدرت‌های انتخابی  

قدرت در این شکل در حقیقت در اختیار مردم (جمهور) است و این مردم جهت اداره امور کشور، قدرت را از طریق یکی از  سیستم‌های انتخابی به منتخب خود (رئیس‌ جمهور) تفویض می‌‌کنند.

ب- قدرت‌های انتصابی

این قدرت به واسطه ویژگی‌های منحصر به فردی که قدرتمند دارد، مثل خون، نژاد، مذهب، طبقه اجتماعی و ...  صرفه‌نظر از خواست عمومی، در اختیار فرد قدرتمند قرار می‌گیرد. بر این اساس حکومت خوانین، شاهان، امپراتورها، سلاطین، خلفا و ... همگی در طبقه قدرت‌های انتصابی محسوب می‌شوند.

با این گذر کوتاه به ویژگی‌های قدرت در ایران می‌پردازیم.

تاریخ هزاران ساله ایران نشان می‌دهد که از قرن‌ها پیش جنس قدرت قدرتمندان از نوع انتصابی بوده است. شاهِ پدر، قدرت بلامنازع خویش را بعد از خود به شاهِ پسر می‌سپرد و این امر فارغ از آن بود که آیا وی اصولا توانایی و لیاقت اداره کشور را دارد یا نه و آیا این انتخاب منطبق بر خواست عمومی جامعه‌اش می‌باشد و یا نه.

این اما تنها ویژگی سرزمین ایران نبود. این سیستم حکومتی تقریبا در همه جای جهان حاکم بود. قرنها زمان لازم بود تا اندیشمندان جامعه بشری پی به این حقیقت ببرند که قدرت جزء لایملک عده‌ای خاص با خون و رنگ و نژاد و مذهب خاص نبوده و نیست. به تدریج رشد تئوری‌های سیاسی و اجتماعی همراه با رشد افکار عمومی جوامع بشری منجر به ارحجیت و برتری قدرت‌های انتخابی بر قدرت‌های انتصابی شد. حکومت های سلطنتی و شاهنشاهی به تدریج تبدیل به حکومتهای جمهوری و یا سلطنتی مشروطه (که در آن سلطان تنها نمادی از قدرت و انسجام عمومی است و نه قدرت مطلقه در کشور) شدند.

انقلاب سال 57 ایران در واقع شکست مقاومت همه جانبه قدرت‌های انتصابی در مقابل قدرت‌های انتخابی بود. اگر چه بعدها مشخص شد که برای این تغییر بنیادین در سیستم حکومتی، علاوه بر خواست عمومی، دانش و آگاهی‌های عمومی هم نیاز است. وگرنه هرگونه تغییری اگرچه از نوع انقلاب بنیادین سال 57 ایران هم باشد، تنها باعث تغییراتی در سطح شده و به عمق و ریشه تاثیری نخواهد داشت.

انقلابیون ایران با تکیه بر خواست عمومی مردم برای تغییر، در حالی شادمانه قدرت مطلقه انتصابی محمدرضا پهلوی را از او گرفتند که نمی‌دانستند حالا باید با این قدرت چه کنند و به دست چه کسی بسپارند. آنها نه از تجربه کافی برای اداره کشور برخوردار بودند و نه دانش و آگاهی‌های لازم را داشتند. در واقع یک بار دیگر چنین اتفاقی افتاده بود. در انقلاب اول مشروطه و بعد از زیاده‌خواهی های محمد علی شاه، انقلابیون مشروطه قدرت را از وی گرفتند ولی در نهایت شخصی بهتر از فرزند خردسالش احمدشاه را نیافتند که به دستش بسپارند! در انقلاب سال 57 اما مردم از حکومت شاهنشاهی خسته شده بودند. آیت الله خمینی در پاریس اعلام کرده بود که به دنبال حکومتی جمهوری از همان نوعی است که در فرانسه حاکم است (البته با رعایت موازین شرعی). اما در نهایت انقلابیون ایران (بر خلاف سیستم حکومتی فرانسه) بیشتر از آنکه قدرت را به پست‌ها و منصب‌های انتخابی بسپارند، به پست‌های انتصابی دادند. تشریح اقسام قدرت در ایران بیانگر واقعیت ادعا شده است.

 

قدرت اول - رهبری: رهبری حاکم بلامنازع کشور است و قدرتش از قدرت شاهان مشروطه به مراتب افزون‌تر. این منصبی انتصابی است که اگرچه از پدر به پسر منتقل نمی شود ولی بر اساس قانون اساسی رهبر کنونی براحتی می‌تواند رهبر آینده را (البته به طور غیر مستقیم) انتخاب نماید. رهبر، فرمانده کل قوای مسلح هم می باشد. قوه قضائیه را در اختیار دارد و قوه مقننه را هم از طریق شورای نگهبان کنترل می‌نماید. صدا و سیمای انحصاری کشور در اختیار اوست. اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام را که هم قوانین کلی نظام را طراحی می‌کنند توسط وی انتخاب می‌شوند.

 

قدرت دوم- شورای نگهبان: شورای نگهبان دومین قدرت کشور است که باز هم منصبی کاملا انتصابی است. اعضای این شورا 12 نفر می‌باشند که 6 نفر فقیه آنرا مستقیما رهبر برمی‌گزیند و 6 نفر حقوقدان آن را قوه قضائیه (که در اختیار رهبری است) به مجلس پیشنهاد داده و مورد تصویب می‌گذراند. این شورا می‌تواند کلیه مصوبات مجلس شورای اسلامی را رد و یا تصویب نماید. کلیه نامزدهای انتخابات کشور (ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان رهبری و شوراهای شهر و روستا) می‌بایست از فیلتر شورای نگهبان بگذرند. این شورا همچنین نظارت بر کلیه انتخابات کشور را برعهده دارد. 

 

قدرت سوم - رئیس جمهوری: رئیس جمهور که رئیس دولت هم محسوب می شود در حقیقت عالی‌ترین مقام انتخابی کشور می‌باشد که اداره امور اجرائی کشور را هم برعهده دارد. البته رئیس جمهور می بایست از میان کاندیداهایی انتخاب شود که از فیلتر شورای نگهبان گذشته‌اند. اعضای کابینه او هم می بایست از مجلس شورای اسلامی (قوه مقننه) رای اعتماد بگیرد.

 

قدرت چهارم- مجلس شورای اسلامی (قوه مقننه): این مجلس که اعضایش بعد از گذشتن از فیلتر شورای نگهبان مورد انتخاب مردم قرار می‌گیرند وظیفه قانونگذاری را در کشور بر عهده دارند. البته این قوانین بعد از تصویب شورای نگهبان لازم الاجرا خواهند شد.

 

قدرت پنجم- قوه قضائیه: ریاست این قوه توسط رهبری تعیین شده و نظارت بر دادگاه‌ها و امور قضائی کشور بر عهده این قوه می باشد.

 

قدرت ششم – مجمع تشخیص مصلحت نظام : اکثریت مطلق اعضای این مجمع توسط رهبری انتخاب می‌شوند. تعیین قوانین کلی نظام و قضاوت در رابطه با اختلافات مجلس و شورای نگهبان بر عهده این نهاد می باشد.

 

قدرت هفتم- مجلس خبرگان رهبری: اعضای این نهاد وظیفه انتخاب رهبری آینده و نظارت بر رهبری فعلی را برعهده دارند و مستقیما با آرای مردم انتخاب می شوند. اما اعضای این مجلس هم می‌بایست قبل از انتخاب توسط مردم از فیلتر شورای نگهبان منتخب رهبر بگذرند.

 

البته نهادهای قدرت کوچک دیگری هم در ایرانِ بعد از انقلاب وجود دارد که برخی انتصابی و برخی انتخابی بوده ولی در مجموع با توجه به کارکردها و قدرت در اختیار، قابل چشم پوشی‌اند.

بررسی هفت منصب قدرت در ایران بعد از انقلاب به روشنی نشان می‌دهد که تقریبا تمامی قدرت به منصب‌های انتصابی رسیده و منصب‌های انتخابی هم به شدت توسط قدرتهای انتصابی کنترل می‌شوند. حتی شیوه آرایش قدرت در ایران به شکلی است که قدرت‌های انتخابی بیشترین نظارت را بر همدیگر داشته باشند و در عوض هیچگونه نظارت معناداری بر قدرت‌های انتصابی صورت نگیرد.

از این رو به جرات می‌توان ادعا کرد که در ایران امروز بیش از 80 درصد از قدرت حاکم در اختیار شخص رهبری بوده و 20 درصد باقیمانده توسط او و بالاجبار و حسب ضرورت‌های قانونی به افراد منتخب او و مردم تنفیض می‌شود.

 

2- چه باید کرد؟

در تشریح وضع موجود کوشش شد تا نگاهی منصفانه (نه خوشبینانه و یا بدبینانه) به پایگاه‌های قدرت در ایران انداخته شود و اکنون کوشش می‌شود تا به این سوال بنیادین پاسخ داده شود که در وضع موجود چه باید کرد؟! و چگونه می‌توان به تقویت پایه‌های قدرت انتخابی در کشور پرداخت؟

تاکنون راه حل‌های مختلفی ارایه شده است که رایج‌ترین آنها به شرح زیر می‌باشند:

1-     انفعال و بی‌تفاوتی نسبت به وضع موجود و امید به آنکه این سیستم حکومتی به تدریج و خود به خود به سمت زوال و نیستی حرکت کند. 

2-     ایجاد  تغییرات بنیادین و اساسی در سیستم حکومتی از طریق روشهایی رادیکال نظیر کودتا و یا انقلاب

3-     ایجاد تغییرات بنیادین اما آرام و تدریجی از طریق رفرم‌های سیاسی- اجتماعی

 

راه حل اول برای تغییر، امیدی واهی است که خلاف آن بارها در طول تاریخ رخ داده است. اصلا تاریخ 2500 ساله موجود ایران نشان می دهد که تا هنگامیکه عزمی ملی برای تغییری اساسی ایجاد نشود، هیچ تغییری در سیستم حکومتی به وجود نمی‌آید و  و حداکثر برای ارضاء خواست عمومی، جابجایی‌ اندکی در قدرت صورت‌ می‌گیرد.

راه حل دوم هم اصلی است که خلاف آن در بازه کوتاهی از زمان در همین کشور خودمان تجربه شده است. انقلاب سال 57 مردم ایران هم اگرچه به ظاهر تمامی بنیانهای رژیم شاهنشاهی پهلوی را به هم ریخت اما به دلیل عدم رشد یافتگی سیاسی جامعه آن روز، به سیستم حکومتی انتصابی در کشور کمترین آسیبی نرساند. بر این اساس است که از نگاه بسیاری از متفکرین، انقلاب ایران یک جابجایی قدرت، بیشتر نبود.

بررسی ایران امروز هم نشان می‌دهد که با رشد تکنولوژی‌‌های ارتباطی، البته جامعه ایرانی از رشد یافتگی چشمگیری نسبت به سال‌های دهه 50 برخودار شده است. اما بررسی انتخاب‌های صورت گرفته در همین چند ساله اخیر و قرار گرفتن شخصی مثل آقای محمود احمدی نژاد در راس بالاترین قدرت انتخابی کشور (در حالیکه امکان انتخاب اشخاصی نظیر آقایان معین و کروبی را که حداقل اعتقاد بیشتری نسبت به قدرت انتخابی‌شان داشته‌اند) نشان می‌دهد که مردم کشور ما هنوز راهی طولانی تا رسیدن به یک رشدیافتگی سیاسی را دارند.

 

راه حل سوم اما راهی است طولانی، تدریجی، غیر رادیکال و شاید بسیار خسته کننده برای همه کسانی که خواهان تغییرند. در این شیوه باید کوشش شود تا ضمن پرهیز از هرگونه شتابزدگی، افکارعمومی جامعه اولا متوجه واقعیت‌های جامعه و حکومت خود شوند و ثانیا جوامع و حکومت‌های برتر را بشناساند. در این شیوه نخبه‌گان جامعه می‌بایست توده‌های مردم را با واقعیت‌های قدرت‌های انتصابی آشنا نموده و مضرات این نوع حکومت‌های را به آنها بفهمانند. هر جا و به هر شکل ممکن از قدرت‌های انتخابی حمایت نموده و کوشش نمایند تا افکار عمومی جامعه را به سمت کسانی سوق دهند که در صورت قرار گرفتن در راس قدرت‌های انتخابی، از حداکثر ظرفیت‌های قانونی خود استفاده نمایند و حتی در صورت امکان قدرت‌های انتصابی را هم به چالش بکشانند. دولت 8 ساله اصلاحات در کنار همه ضعف‌ها و قدر‌ت‌ها، این کارکرد بسیار مهم را هم داشته است که به عامه جامعه بفهماند که قدرت اصلی در ایران امروز نه در اختیار قدرت‌های انتخابی که در قلمرو قدرت‌های انتصابی می‌باشد. منتها از آنجا که قدرت قدرت‌های انتخابی از خواست و اراده عمومی نشات می گیرد، لزوما و حتما در چهارچوبهای محدود تعیین شده توسط قانون جا نمی گیرد. گاه فشار افکار عمومی باعث می شود که حتی عالی‌ترین مقام انتصابی کشور هم مجبور به تسلیم در برابر اراده مردم گردد. تایید صلاحیت آقای مهندس معین در انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم (علی رغم رد صلاحیت وی توسط شورای نگهبان) نمونه‌ای از این دست می باشد. از این رو با علم به قدرت انتصابی در ایران و علی رغم اعتقاد به همه کاستی‌ها در ایجاد و تثبیت قدرت‌های انتخابی، راهی جز آنچه تشریح شد برای حرکت به سمت مطلوب قابل تصور نیست.

3- چرا کروبی؟!

در گفتار پیشین در ضرورت شرکت در انتخابات سخن گفته شد. اینک جای پرسش آخر است! کدام گزینه از نامزدهای رد شده از فیلترینگ شورای نگهبان رهبری برای پیشبرد جامعه به سمت مطلوب مناسب‌تر می‌باشد؟

در رابطه با آقایان محمود احمدی نژاد و محسن رضایی سخن روشن تر از آن است که بخواهد گفته شود که "آفتاب آمد دلیل آفتاب"!

اما اکنون آرای اصلاح‌طلبان و اصولا تغییرطلبان بر دو قسم شده است.

1-     آقای میر حسین موسوی

2-     آقای مهدی کروبی

اما پیش از آنکه وارد چرایی انتخاب خود شوم خوانندگان این نوشته را بر این نکته ظریف توجه می دهم که در این نوشتار صحبت از یک کاندیدای ایده آل در یک سیستم انتخاباتی ایده‌آل، در یک نظام حکومتی ایده‌ال نیست. بحث اصلی این است که از میان 2 کاندیدای به نظر اصلاح‌ طلب رد شده از فیلترینگ شورای نگهبان رهبری[1] در سیستم انتخابی حاضر کدام گزینه مطلوب‌تر است و البته چرا؟!

پاسخ من دو جنبه سلبی و ایجابی دارد.

از نظر سلبی به ناچار باید شخص آقای میر حسین موسوی را از منظر نقد مورد جستجو قرار دهم و دلایل خود را از اینکه این شخص (حداقل در دور اول) نمی تواند کاندیدای مطلوب باشد ارائه نمایم. و از منظر ایجابی به دلایل حمایتم از مهدی کروبی خواهم پرداخت.

میر حسین موسوی:

میرحسین موسوی خامنه، ۷ مهرماه ۱۳۲۰ در شهر خامنه در استان آذربایجان شرقی ایران به دنیا آمد. بعد از  انفجار ۸ شهریور ۱۳۶۰، آیت الله علی خامنه ای رئیس جمهوری ایران شد و علی رغم اختلافاتی که در داخل حزب جمهوری اسلامی با میرحسین موسوی داشت، او را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کرد. آقای موسوی از آن زمان تا سال ۱۳۶۸ نخست وزیر ایران بود. از آنجا که تقریبا تمام دوران نخست وزیری میرحسین موسوی همزمان با جنگ ایران و عراق بود، عموما از او با عنوان "نخست وزیر جنگ" یاد می شود. سیاست های انقباضی دولت او در آن دوران، که به عقیده خیلی ها ناگزیر بود، و به ویژه توزیع کالاهای اساسی با کوپن از جمله ویژگی هایی است که دولت آقای موسوی عموما با آنها به یاد آورده می شود. با بازنگری قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ مقام نخست وزیری از ساختار سیاسی ایران حذف شد و با فوت آیت الله خمینی، میرحسین موسوی، و کل جناح چپ جمهوری اسلامی، حامی اصلی خود را از دست دادند.

میرحسین موسوی همان زمان از دنیای سیاست کناره گرفت و به وادی هنر پیوست!

اما در انتخابات سال ۷۶ سیاستمداران جناح چپ جمهوری اسلامی که به دنبال کاندیدایی برای رقابت با اکبر ناطق نوری، رئیس وقت مجلس و نامزد جناح محافظه کار، بودند ابتدا به سراغ میرحسین موسوی رفتند. اما آقای موسوی این دعوت را نپذیرفت و محمد خاتمی به جای او به صحنه آمد. با پایان دوره هشت ساله محمد خاتمی جناح چپ جمهوری اسلامی که این بار با نام اصلاح طلبان شناخته می شد باز به دنبال میرحسین موسوی رفت. اما آقای موسوی این بار هم درخواست آنها را رد کرد تا اصلاح طلبان با بیش از یک نامزد در انتخابات حاضر شوند و همین تعدد نامزدها یکی از دلایل شکست آنها و پیروزی محمود احمدی نژاد تلقی شود. با نزدیک شدن به انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، بار دیگر مثل بیشتر انتخابات گذشته، نگاه ها به سمت میر حسین موسوی برگشت؛ اما او این بار بر خلاف دفعه های پیش جواب منفی قطعی نداد و تصمیم خود را به آینده موکول کرد. از آن سو محمد خاتمی که زیر فشار زیادی برای نامزد شدن بود، بعد از یکی از دیدارهایش با میرحسین موسوی گفت که یا او یا آقای موسوی نامزد انتخابات خواهند شد. حدود یک ماه بعد از این حرف، آقای خاتمی رسما نامزد انتخابات شد و این تصور پدید آمد که میرحسین موسوی این بار هم ترجیح داده است به دوری بیست ساله اش از صحنه سیاست پایان ندهد. اما درست یک ماه بعد از اعلام نامزدی آقای خاتمی، میرحسین موسوی هم با صدور بیانیه ای نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرد و همین مسئله باعث شد محمد خاتمی چند روز بعد، از رقابت های انتخاباتی کناره گیری کند. جزئیات آنچه بین محمد خاتمی و میرحسین موسوی گذشته مشخص نیست، اما نحوه ورود آقای موسوی به انتخابات ناراحتی بسیاری از احزاب و افراد حامی آقای خاتمی را در پی داشت.

موسوی علت ورودش را بحرانی بودن وضع کشور اعلام نمود. اگرچه هیچگاه او و یا اطرافیانش به این سوالات پاسخ ندادند که

1- چرا از نظر ایشان دوره‌های قبل (76، 80 و 84) بحرانی نبوده‌ است و این دوره شرایط کشور بحرانی شده است؟!

2- اگر آقای خاتمی توانایی رفع شرایط بحرانی کشور را ندارد، چرا ایشان در دوره‌های قبل (76، 80) به جای آقای خاتمی کاندید نشده‌اند؟!

3- چرا در زمانی که به نظر می رسید با ورود آقای خاتمی و با محبوبیت ایشان، پیروزی اصلاح طلبان قطعی باشد وارد کارزار انتخاباتی می‌شود که با توجه به ناشناخته بودن برای نسل جوان و ادبیات متفاوت با ادبیات رایج اصلاح طلبی در این سال ها، بخت کمتری برای پیروزی در انتخابات دارد.

در هر حال، بعد از شوک چند هفته ای، بیشتر احزاب اصلاح طلب از جمله حزب مشارکت، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، کارگزاران سازندگی و مجمع روحانیون مبارز حمایت خود را از میرحسین موسوی اعلام کردند.

اما آنچه به عنوان دلایل انتخاب موسوی به عنوان کاندیدای منتخب از سوی احزاب اصلاح طلب مطرح شده است تنها چند دلیل ساده است:

طرفداران حزبی موسوی می‌گویند که

  • مهندس موسوی كسی است كه امكان رای آوری دارد

(جلایی پور-30-2-88، آرمين سلماسي نماينده ستاد دانشجوئي ميرحسين موسوي-2-3-88،

  • مهندس موسوی یک اصلاح طلب حداقلی است.

جلایی پور-30-2-88،

  • حمايت بخشي از طيف راست در كشور

آرمين سلماسي نماينده ستاد دانشجوئي ميرحسين موسوي-2-3-88،

آنچه در مجموع می توان اذعان کرد این است که از نگاه احزاب اصلاح طلب بزرگترین حسن موسوی نه اندیشه‌ها، آرمانها، علایق و ویژگی‌هایش بلکه رای آوری او می‌باشد.

اطرافیان میر حسین موسوی در ستاد انتخاباتی‌اش نه چهره‌های خوش نام و شناخته شده احزاب اصلاح طلب، بلکه چهره های ناشناخته جریان چپ سنتی هستند. ادبیات او با ادبیات رایج اصلاح طلبی تفاوت اساسی دارد. او به هیچ یک از آرمانهای اساسی اصلاح طلبان در گفته‌هایش اشاره نمی کند. 

واقعا جای این پرسش است که وقتی کسی قبل از انتخاب شدن به عنوان رئيس جمهور، حاضر به اظهار نظر درباره بديهی ترين مسائل روز مانند، حقوق بشر، حقوق دانشجو، مسائل بين المللی و ... نمی‌باشد، آیا می‌توان اميدوار بود که در زمانی که بر مسند قدرت تکيه زد، بشود  اين برنامه ها را از او بازخواست کرد؟

موسوی نه تنها در برنامه آینده کاری‌اش ابهامات فراوانی دارد و اصرار دارد که  مبهم هم باقی بماند بلکه در ترکیب کابینه آینده‌اش هم ابهامات زیادی وجود دارد که ظاهرا در این مورد هم، موسوی تمایلی برای روشن شدن موضوع از خود نشان نمی‌دهد!

شاید بتوان بزرگترین حامی موسوی را سید محمد خاتمی دانست. اما موسوی چه در عمل و چه در نظر نشان داده است که با عقاید خاتمی چندان سازگاری ندارد.

او با ورود به عرصه انتخابات آنهم در حالیکه خاتمی نماینده تمام عیار جریان اصلاح طبی بود نشان داد که تصمیماتش را مستقل از جریان اصلاح طلبی می‌گیرد. موسوی در طول مبارزات انتخاباتی تاکید دارد که مسایل اقتصادی محور برنامه های انتخاباتی او را تشکیل می دهند و این در حالی است که خاتمی در 2-2-88 در جمع حاميان موسوي به صراحت اعلام می‌کند که عدالت مد نظر دوم خرداد در عدالت اقتصادي منحصر نمی شود.

حتی حجاریان هم علی رغم حمایت از کاندیداتوری موسوی، در پایبندی او به جریان اصلاح طلبی دچار تردید است:

"مهندس موسوی "گفته اند" من ادامه برنامه های آقای خاتمی را در برنامه هایم دارم. همچنین گفته است آقای خاتمی پشتوانه ذهنی من است اما به هر حال موسوی، موسوی است و خاتمی، خاتمی."

آنچه در مجموع می توان گفت این است که رای به موسوی البته "نه" بزرگی به احمدی نژاد و حامیانش در ساختار قدرت ایران است. اما این "نه" آنچنان که ادعا می شود، چندان بزرگ نیست. طرفداران ميرحسين موسوی بيش از هر چيز حاصل ايجاد يک موج اجتماعی از قشر متوسط جامعه‌اند؛ درست مانند پديده موسوم به دوم خرداد، که از امواج اجتماعی ای از سوی طبقه ی متوسط غير يک دست شهری ايجاد گرديد.

قدر مسلم اینکه میرحسین موسوی نه می‌خواهد و نه می‌تواند جریان اصلاح طلبی را نمایندگی کند. او اصرار دارد که بنیانگذار جریان سومی باشد. جریانی که لایه‌های مشترکی با دو جریان اصلاح طلب و اصولگرا دارد. به زعم نگارنده دوران ریاست موسوی حداکثر بازگشت به دوران قبل از اصلاحات خواهد بود. این البته ادعای بزرگی است که تاریخ صحت یا سقمش را اثبات خواهد نمود.

 مهدی کروبی :

آقای کروبی در دهه سی خورشیدی به حوزه علمیه رفت و یک دهه بعد برای تحصیلات دانشگاهی وارد دانشکده الهیات دانشگاه تهران شد. بلافاصله بعد از انقلاب ایران، در سال 1358 به نمایندگی از مردم زادگاهش الیگودرز وارد اولین دوره مجلس شد. در انتخابات دومین دوره مجلس، مهدی کروبی به عنوان نماینده تهران وارد پارلمان شد و به عنوان نایب رئیس مجلس برگزیده شد. از همان زمان زمزمه های اختلاف ميان نيروهای مذهبی شنيده می شد، در دوره سوم مجلس اين درگيری‌ها به اوج خود رسيد و گروهی از روحانی‌ها همچون محمد موسوی خويينی‌ها، مهدی کروبی و محمد خاتمی با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز، مجمع روحانيون مبارز را تأسيس کردند.

بعد از فوت آیت الله خمینی و رفتن اکبر هاشمی رفسنجانی از ریاست مجلس به کاخ ریاست جمهوری، مهدی کروبی از سال 68 تا سال 70 رئیس مجلس ایران بود.

مهدی کروبی در انتخابات مجلس ششم مجددا از تهران وارد مجلس شد و به برای دومین بار رئیس مجلس شورای اسلامی شد.

اما دلایل ایجابی‌ام برای رای دادن به کروبی به شرح زیر می باشند:

1-     رای به کروبی را رای به شخص ایشان نمی‌دانم! آقای کروبی اگرچه از شجاعت‌های بیشتری نسبت به دیگر کاندیداها برخوردار است، اما به لحاظ دانایی او را پایین تر از هر کاندیدای دیگری می‌دانم. اما او نشان داده است که قابلیت جذب تیم بسیار قوی‌ای را دارد. لذا رای به کروبی را رای به تیم همراه او می دانم!

2-     او سیاستمداری است که در این دوره با شفافیت و صراحت از برنامه‌هایش سخن گفته است. شفافیت در خواسته‌ها و مطالبات امتیازی است که بی شک او را از تمامی کاندیداها متمایز می‌نماید. موضع‌گیری‌های شفاف آقای كروبی در مورد حقوق شهروندی، حقوق اقوام و مذاهب، اصلاح قانون اساسی  و .... اثبات این مدعاست.

3-     در گذر از مدل اصلاح‌طلبي از پايين که به دنبال پيشبرد اصلاحات بر مبناي بدنه اجتماعي و فشار از پايين است، مدل بعدي براي اصلاحات، گذار از بالا بر اساس توافق حاکمان و اصلاحات بر اساس ريش‌سفيدي و چانه‌زني در بالاست؛ اين مدل، معرف نقشي است که يک صدراعظم خوب يا مشاور بلندپايه مي‌تواند در حکومت بازي کند و با اقناع حاکمان، راه تحول را بگشايد و با اين گشايش، بي‌اختيار راه را در درجه بعد براي اصلاحات از پايين هموار کند.

4-     برخورداري از تيم مشورتي قوي در كنار برنامه‌ريزي و برنامه‌محوري و داشتن برنامه در خصوص قشرهاي مختلف جامعه، نقاط قوتي است كه مي‌تواند ما را در جهت گذار به دموكراسي كمك كند. این تیم مشورتی باعث شده است که اکنون او تبدیل به سخنگوی اصلی مطالبات مترقی‌خواهانه‌ مردم ایران شود (حتی اگر خودش هم این را نخواهد). 

5-     کروبی نشان داده است که اگرچه در برخی از مواقع به دلیل پایبندی به قانون، به قدرت قدرت‌های انتصابی تمکین می‌کند اما در خیلی از مواقع هم در مقابل این قدرت‌ها ایستادگی می‌نماید. گفتارهای تند و تیز کروبی در رابطه با قدرت اصلی شورای نگهبان یعنی نظارت استصوابی، نمونه‌ای از این دست می‌باشد. او با انتقادهای تند و تیزش حتی اگر نتواند ذره‌ای از قدرت قدرتهای اتصابی هم بکاهد ولی لااقل شاخک‌های جامعه را نسبت به این امور بسیار حساس می‌کند.

6-      او با عملکرد چندین ساله‌اش نشان داده است که به دفاع از حقوق شهروندی پایبند است و از تمامی توان خود در این باره استفاده می‌کند. این موضوعی است که تقریبا تمامی موافقان و مخالفان او به آن اذعان دارند.

بر اين اساس آقای مهدی کروبی البته آرمان کنونی مطالبه محوران و تغییر طلبان نيست. بلکه او شخصی است که از بدنه جامعه اصلاح طلبی برخواسته و با تجربه دوران اصلاحات خاتمی و با بکارگیری تیمی قوی خواهد توانست که حداقل خواسته های جامعه خود را دريابد و به آن ها پاسخ گوید.



[1] من این شورا  را که نام واقعی آن شورای نگهبان قانون اساسی است از این جهت شورای نگهبان رهبری می نامم که بر این باورم که این شورا بیشتر از آنکه دغدغه نگهبانی و حراست از قانون اساسی را داشته باشد، دغدغه حمایت همه جانبه از منافع رهبری را دارد.

+ نوشته شده توسط پندار در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 14:7 |

هوالعليم

نمي دانم به چه حسابي خواهيد گذاشت!

شما كه حسابدان هستيد و حساب و كتاب سرتان مي‌شود. به گمانم صحبت كردن با شماها كه سر از حساب و كتابهاي مردم در مي آوريد، بسي دشوارتر است از همصحبتي با آدم‌هاي بي حساب و كتابي امثال من، كه هر روز سازي مي زنند و آوازي، متفاوتر از همه سازهاي شنيدني!

گاهي از روزهاي زندگي را به چك كردن دهها باره ميل‌هايم، نوشتن در وبلاگم، سرك كشيدن به سايتها و وبلاگ‌هاي ديگران و ... مي گذراندم و روزم شب نمي شد، و سحر بر تاريكي شبم نمي تابيد مگر از هر كدام از آنها كه گفتم، خوشه اي مي كندم و لبي تر مي‌كردم!

و حالا....

و حالا حال عجيب‌تري دارم!

مدام سكوت را مي جويم و سكون را! تنهايي را و. . . و هر گوشه خلوتي را كه نم نداشته باشد!

ديگر از سرك كشيدن در سايتها و وبلاگها خسته شده ام!

انديشه‌هايم  مرا به ذوق نمي‌آورند! ذوق گفتن! شور نوشتن!

خودمانيم! گاهي وقتها كلمه‌ها به ذهنم هجوم مي‌آورند، اما من دانه دانه آنها را از خود مي رانم!

"برويد و مرا از دست خودم رها كنيد! كلمه‌هايي كه خوانده نمي‌شوند، همان بهتر است كه بميرند،  شايسته‌تر آنكه اصلا زاده نشوند! تا خيلي زود باد نكنند، بزرگ نشوند، مدعي نگردند، حريف نطلبند، پي نقد نگردند و بر سر نقاد نكوبند! "

نمي دانم! شايد اگر همانگونه كه مي نوشتم، پيش مي رفتم، امروز در انبان ذهنم ديگر هيچ كلمه‌اي نگفته باقي نمانده بود! قحطي آمده بود! يك شهر قحطي زده! روياهاي روشن شده، انديشه‌هاي عريان شده، حرفهاي گفته شده . . . !

واي تصورش هم وحشتناك است! از قحطي آب و نان هم چيزي كمتر ندارد!

 انگار آدمي تهي مي شود! خالي از همه چيزهايي كه بايد در درونش داشته باشد تا به خاطرش زندگي كند، شادي كند و يا اشك بريزد!

حالا كه فكرش را مي كنم، مي بينم، خوب شد كه قلمم ديگر ننوشت! پيش از آنكه جوهرش براي هميشه تمام شود و يا جوهر ذهن مرا براي هميشه خالي كند!

حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم بايد اجازه دهم كه حرفهايم پخته تر شوند و نوشته‌هايم از آن خامي و بي مزه‌گي و بدمزگي دورتر شوند!

حالا كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم نوشتن را خيلي دوست دارم، ننوشتن را اما بيشتر مي‌پسندم!

گفتم كه نمي دانم يه چه حسابي خواهيد گذاشت، اين نوشته را؟! آغازي و يا پاياني! و اصلا مگر دنيايي كه من در آن سخن مي‌گويم، آغازي و پاياني هم دارد؟! سر و تهي دارد؟! شكل و شمايلي  دارد؟! قانون و حكم و داروغه‌اي دارد؟!

گمان نمي كنم!

پس در اين دنياي بي سر وته، در اين مكان بي مكاني ها، در اين زمان بي زماني ها، به زبان بي زباني‌ها اين نوشته بيچاره را، بي شروع و پاياني پرمعنا، به امان خدا، رها مي‌كنم، تا شايد وقتي ديگر، كاغذي ديگر، قلمي ديگر و حرف وحديثي ديگر!

+ نوشته شده توسط پندار در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:9 |

هوالعليم

چند وقتي بود كه عجيب گرفتار كار دل بودم!

مي دانم خنده دار است براي آدمي كه ادعاي عقلانيتش و يا لااقل پايبندي به اصول عقلاييش، گوش فلك را كر كرده، حالا بيايد و از دل بگويد و از دل بنالد!

اما چه كنم! هميشه راست ها را گفته‌ام! هر چند برخي، بر برخي از آنها بخندند!

بگذاريد اين يكي را هم زير گوش تان زمزمه كنم!

حرجي هم نيست بر  آنان كه اين سخن  باور نمي كنند! و يا نشنيده مي‌انگارند!

اما گفتم گرفتار كار دل بودم!

و به گمانم همه آنان كه اين مي شنوند زير لب لبخندي مي زنند، به طعنه و ريشخند!

كه مگر در بازار داغ بورس عقلانيت و منطق دنياي امروز، كالاي دل را هم مگر مي توان ديد؟! خريد و يا چشيد؟!

لابد به موزه‌اي سر زده‌اي و عطيقه‌اي را ديده‌اي! چيزي از جنس روزگاران گذشته را حس كرده‌اي و در خواب و خيالهايت سفري رويائي داشته‌اي!

و يا شايد باز هم نظامي را خوانده‌اي! ليلي و مجنون را زمزمه كرده‌اي! نكند دوباره ياد فرهاد شيرين سخن افتاده‌اي و غزلي از رند شيراز را خوانده‌اي!

ورنه در دل بوق و كرناي دنياي امروز، مگر قناري عشق هنوز هم مي خواند؟!

مگر نمرده بود؟!

حالا بر فرض هم كه نمرده باشد، صدايش پيش اين جيغ و شيونها، مگر شنيدني است؟!

حق داريد!

هر چه از اين جنس سخنها هم كه بگوئيد، حق داريد!

حق داريد!

اما نه مگر در دل تاريك ترين تاريكي ها، آنجا كه كورسويي از نور و اميد و گرمي هم نبود، خداي موساي شبان، بر پيكره درختي بي‌جان، چونان آتشي مي افروزد كه روشني اش و گرمي اش تا ابد الدهر باقي مانده! و نه مگر در دل تاريك شبي سهمگين و بر پيكره كوهي سهمگمين‌تر خداي محمد با او به سخن مي نشيند! به راز و نيازي شكوهمند و سحرآميز!

نه!

 اشتباه نشود!

دارم ادعاي پيمبري نمي كنم! فقط دارم مي گويم مي شود در دل تاريك ترين تاريكي‌ها، نوري روشن تر از همه روشني ها را هم ديد! مي شود در دل  دنياي پر قيل و قال امروزي هم، سراغي از ليلي گرفت! حال مجنون پرسيد! مي شود گوش ها را تيز كرد و آواز بيستون را، اگرچه كمرنگ، اما باز هم شنيد!

دفعه پيش به ترس و لرزي جانسوز گفته بودم كه بايد به گمانم كاري كنيم!

نمي دانم در اين ميان اين سخن را كسي شنيد و اگر شنيد باور كرد يا نه؟!

فقط خواستم به همه آنان كه دغدغه اين دارند كه مبادا عشق در دنياي پر عقل امروزي مرده باشد، بگويم كه:

برويد خوشي كنيد و خوش باشيد كه هنوز عشق نمرده است!

و يا لااقل هنوز جوششي و خروشي از آن، در كورسوي دلي خسته و سرگردان، موج مي‌زند!

 

+ نوشته شده توسط پندار در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 5:44 |

«هوالعليم»

به گمانم وقت آن رسيده است كه كاري كنيم!

آري! آري! به گمانم بايد كاري كنيم!

نه فردا، كه هم امروز بايد كاري كنيم!

گفتن و شنيدن را، بايد تمامش كنيم!

ديگر وقتي نمانده است!

مي ترسم فردا بيايد و چيزي باقي نمانده باشد!

چيزي از عشق، صداقت، پاكي و راستي و رادمردي، باقي نمانده باشد!

به خدا بايد كاري كنيم!

ورنه فردا، فرزندان ما ديگر صداقت را باور نمي‌كنند!

 صداقت را بزرگترين دروغ عالم معنا مي كنند!

بايد كاري كنيم!

بايد هر يك از ما كاري كنيم!

ورنه از عشق، به سوزي و شوري آني، لحظه اي، گذرا و فراموش شدني تعبير مي كنند!

ورنه فردا شهوتي كور و كثيف را با عشقي پاكتر و ناب تر از اشك چشمي مي‌آميزند و به خورد من و شما مي‌دهند!

به خدا بايد امروز كاري كنيم!

امروز كه اخلاق انساني به زور هم كه شده، گهگاه نفسي مي كشد از اعماق منجلاب خلق و خوهاي  حيواني مان!

آخر ديگر روز گذشت نيست!

روز عافيت نيست!

روز قربان شدن است!

پي ابراهيم مي گرديد؟!

امروز روز اسماعيل شدن است!

تنها ماندن است! تنها ماندن است! تنها ماندن است!

امروز روز انسان ماندن است!

به گمانم راهي غير از اين نيست!

فلسفه و منطق و كلام و عرفان الهي هم، غير از اين نيست!

غير از اين نيست!

امروز ديگر روز عافيت نيست!

ساكت بمانيم، مرگ اخلاق را بايد به دو چشم خود به نظاره بنشينيم!

 حق گريستن هم نداريم!

آخر ما خود قاتلان اين ورطه ايم!

وقي صداقت را از ياد مي بريم! دروغ را در يادهامان زنده نگه مي داريم! وقتي ريا مي فروشيم! وقتي حسد را به درون خانه هاي دلمان راه مي دهيم! وقتي از آبستن غرورمان، تكبري شيطاني پيدا مي كنيم! روي زمين خدا راه مي رويم و بر آسمان لايتناهي‌اش ، يك نظر هم نمي اندازيم!

نه!

به گمانم وقت مان تمام شده است!

وقت خوب نوشتن ها و خوب حرف زدن ها تمام شده است!

امروز به گمانم همه ما بايد كاري كنيم!

پي قرباني نگرديم!

به خدا بايد قرباني شويم!

به صداقت، ضرر دهيم!

پاي عشق، جان دهيم!

سر را و دل را و عقل و جان را فدا كنيم!

 فداي اخلاق ناب انساني كنيم!

بيائيد ما هم يك گروه شويم! يك دسته! يك حزب! يك جمعيت!

پي قرباني نگرديم! خود قرباني شويم!

تا پاي جان بر سر عهدمان بمانيم!

بيائيد هر يك از ما پاسدار يك خلق انساني شويم!

يكي وفا را بگيرد! يكي پاكي بي منتها را! يكي عاشقيِ بي ادعا را!

يكي دامن شرافت بپوشد! يكي بر بي عدالتي‌ها خروشد!

هر يك از ما پاسدار يك خوبي شويم!

من كه نمي گويم دنبال پول نگريدم! پي خانه نباشيم! خوشي را از ياد ببريم! غصه را به دلها بكشانيم!

من اينها را نمي گويم!

فقط مي گويم بيائيد ما هم زندگي كنيم!

اما زندگي را به بندگي نفروشيم!

هر اتفاقي كه افتاد، پايبند عهدمان بمانيم!

اگر لازم شد، زندگي‌مان را  هم بر سر عشق بگذاريم! و بر سر صداقت! و بر سر نجابت! و بر سر  شرافت! و بر سر كرامت! و بر سر هر خلق و خوي انسانيت!

مي دانم! اين قرباني شدن است!

اما چه اشكالي دارد؟!

شايد ما هم جزء آناني شديم كه جان را بر ره دوست، خوش مي‌دهند!

نمي دانم! نمي دانم!

فقط مي دانم كه:

« ما بايد كاري كنيم! »

 

+ نوشته شده توسط پندار در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 1:4 |

«هوالعليم»

 

« اول »

اول از هر چيز، ستايش مر خداي راست كه، دانايِ مهربانِ بي‌همتاست!

از بابت آنچه مي‌دهد و آنچه مي‌ستاند!

و بابت اين روزها كه گرسنگي و تشنگي روزهايش، دماغ غرور آدميزادگان را مي‌كوبد و خواه ناخواه سر نا به زير خلايق ناسپاس را به پيشگاه مقام كبريائيش فرود مي‌آورد. تو گوئي خداي سبحان مي خواهد به زور هم كه شده، براي آدميزادگانش، از پيش، ثوابي حوالت كند و به اين بهانه‌‌ به درگاه بهشتش كشاند! نه آن بهشت كه از باغهاي زيباست و از ميان درختانش، نهرهايي از شربت ترش و شيرين جاريست و نه آنجا كه حوريان خوش سيماي بهشتي، سر ارادت و بندگي مومنان خوب خدا را دارند و نه آنجا كه . . . !

 كه همه اينها را هم مي‌توان، به فسق و كفر و جور و ظلم و عناد هم، روي همين زمين خدا هم، در باغي و بستاني گوشه همين شهر تهران دود اندود خودمان هم، گرد هم آورد! كه مگر بهشت شداد غير اينها بود؟!

نه! انگار خدا مي خواهد به كرم خداي‌اش هم كه شده، بندگان خوبش را به بهشتي براند كه در آن،

تنها اوست

و تنها اوست

و تنها اوست

و تنها اوست، صاحب آن نگاه‌هاي آشناي مهربانانه!

و راستي چه مي توان گفت، جز همان كلام نخستين را كه:

خداي را سپاس!

 

« دوم »

خستگی جزء ذاتی آدميزادگان است! به گمانم عيب هم نيست! شايد بايد قدری بيشتر چشمها را به روی هم بگذاريم! انديشه را از قيد و بند اما و اگرها رها کنيم! شايد بايد به تفرج هم که شده، شبي زودتر بخوابيم! به آواز جير جيركها، يكبار هم كه شده، تبسمي بكنيم!

 شايد بايد برای يک بار هم که شده، از خواب ديدن نهراسيم!

در عالم خواب، به زور هم كه شده، لبخندي بزنيم!

اين جوري به گمان سحر خواهد آمد!

بالاخره خواهد آمد! آن سحر كه در بيداري‌اش همه خستگي‌ها از تن رفته باشد! غبار سالها سال درد و رنج و اندوه از سينه‌هامان و دلهامان و سرهامان پر گرفته باشد!

گناهكاريم؟! عصيانگريم؟! ظالم و جائريم؟! ناشكر و ناسپاسيم؟!

اما آخر، نه مگر ما بنده‌ايم؟! آدميم؟! و آدميزادگان را اينها اگر نباشد، راستي چه باشد؟!

حالا مي‌توانيم سر خجلت پائين نگه داريم! اما سرهاي پرگناهمان را بالا بگيريم! آن قدر بالا، كه خداي از آن بالاي بالاها هم، آن را ببيند!

آن وقت باز هم مي‌توانيم به در آن سراي بيائيم!

پشت در منتظر بمانيم!

باز هم منتظر بمانيم!

آن قدر منتظر بمانيم تا بالاخره كسي بيايد! سراغي از ما بگيرد!

اگر نيامد، جسارت مي كنيم! در مي‌زنيم!

آري! باز هم در مي‌زنيم!

ما خليفه الاهي سرگردانيم، بر زمين خدا!

باز هم در مي زنيم!

آن قدر با اشك در مي‌زنيم كه تا روزي، ملكي، دري بگشايد!

دستهامان را پنهان مي‌كنيم! آخر گناه‌آلوده‌اند! پاهامان را هم پنهان مي‌كنيم! آخر گناه آلوده‌اند! زبانهامان را هم چشمهامان را هم  گوشهامان را  هم و . . . هم! همه را قايم مي‌كنيم!

همه دل مي‌شويم! يك دل مي‌شويم و فرياد مي‌كشيم:

«ما خستگانيم بر زمين خدا! سرگردان روزها و شب‌هاي بي‌انتها! ما شاهدان رنج‌‌هاي بي‌پايانيم! ما گواهان ظلم و جور آدميزادگانيم!

به خدا، به طواف كعبه هم رفتيم! به حرم رهمان ندادند! كه برون در چه كرديد؟! كه درون خانه آئيد!

به خدا براي شكايت نيامده‌ايم! براي آمرزش هم نيامده‌ايم! براي بهشت خدا هم نيامده‌ايم! براي حوريانش نيامده‌ايم! براي باغهاي پرانگبينش نيامده‌ايم! هوس ميوه‌‌هاي بهشتي نكرده‌ايم!

ما را تنها اجازتي دهيد تا در كنج خلوتي، گوشه‌‌اي، لحظه‌اي، به تماشاي يارمان بنشينيم! و دل بيقرارمان را اماني دهيم!»

بگوئيم و بگرئيم! و بگوئيم بگرئيم! و بگويئم و بگرئيم! آن قدر بگرئيم كه چشمهاي ملكوت آسمانها و زمين هم همراه ما شوند!

 باراني بيايد!

 باراني نابتر از هر ميِ نابي! و پر شود جام بي‌‌منتهاي خداونگاري!

تا  شايد و شايد خدايمان هم مست شود و به مستي و مجذوبي، از آن سوي ديوارهاي بلند، نجوايي بيايد:

 

« كه درآ! درآ! عراقي، كه تو هم از آن مائي »

 

« سوم »

و الحمدالله اولا و آخرا

 

+ نوشته شده توسط پندار در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 14:14 |

کبرا رحمان پور کیست؟!

کبرا رحمان پور، زن جوانی که این روزها در آستانه بیست و دوسالگی است در خانواده‌اي بسيار فقير درشهرکهای حوالی جنوب تهران به دنيا آمده است. او در زماني که فقط هفده سال داشت به مدت سه ماه به خانواده اي سپرده مي شود که اگر در مدت اين سه ماه مورد پسند قرار گرفت، به عقد عليرضا نياکانيان، با چهل و سه سال اختلاف سن در آيد. در اين سه ماه و برخلاف قول و قرار قبلي، کبري چندين بار از سوي مردي که قرار بود شوهرش شود، مورد تجاوز قرار مي گيرد و حتي شکايتي که کبري از او مي کند به صدور حکم ديه و حبس مي انجامد اما در نهايت پدر کبري تنها به اين اکتفا مي کند که نام دخترش و اين مرد 53 ساله را که حتي از خود او نيز بزرگتر بوده، پشت قرآني بنويسد و صيغه عقد ازدواج را ميان آنها جاري کند. اين مدارک و شواهد، يک سال پس از قتل مادر عليرضا نياکيان، تنها به کار آن آمد که وقوع نکاح را ميان کبري و اين مرد ثابت کند. کبري در مدت زندگي در خانه عليرضا و مادرش محروم از حقوق يک انسان مورد هر گونه تحقير از سوي مرد و مادرش قرار مي گيرد و زماني که در آبان سال 1379، عليرضا او را با 20 هزار تومان پول در ميدان تجريش پياده ميکند، او آشفته و پريشان به خانه عليرضا و مادرش برمي گردد و در جدالي با مادر عليرضا، اين زن 75 ساله را به قتل مي رساند. در دو تعريفي که از صحنه حادثه به عمل آمده است، يکي مويد وقوع جنون آني در کبري و اقدام به قتل و ديگري قرار گرفتن او در موقعيت دفاع از خود در برابر حمله مادر عليرضا نياکانيان و اقدام به قتل اوست. بررسي مختصري از زندگي کبري نمايشگر اين حقيقت مسلم است که او خود قرباني شديدترين شکل خشونت خانوادگي بوده است، چه در خانه پدري و چه در خانه مردي که قرار بوده شوهر او باشد . طبق گزارش وکيل کبري، دادگاه ادعاي او را مبني بر دفاع از خود ناديده گرفته و هيچ تحقيقي در اين مورد به عمل نياورده است. دادگاه حتي نسبت به زخمهاي دست کبري که ناشي از کشيدن چاقو از دست مادر عليرضا بوده نيز توجهي نشان نداده است. به اين ترتيب حکم اعدام کبراي 22 ساله صادر و تاريخ اجراي آن، روز 10 دي ماه مقرر شد. اعدامي که به دليل عدم هماهنگي هاي لازم به تعويق افتاد. روز بعد هاشمي شاهرودي، رئيس قوه قضائيه، با نامه اي چند کلمه اي حکم زندگي موقت او را صادر کرد: "جناب آقاي عليزاده، رياست محترم دادگستري استان تهران ملاحظه و دستور لازم صادر فرماييد. اگر رضايت گرفته شود بهتر است. فعلا متوقف شود." چنين بود که حق زيستن يا مرگ زني 22 ساله که بدليل فقر و شرايط بد اجتماعي به زندگي حقارت بار تن داده است، موکول به رضايت افرادي انتقام جو شد.

 

كبرا رحمان پور

نامه كبرا رحمان پور

من یک انسان از تبار شما هستم. نمیخواهم بمیرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از یادم برده است. خیلیها به من میگویند که تو اینهمه معروف هستی، هنوز در زندان هستی؟ از زندان سختتر به همه آنها بگویید من دوباره در یک قدمی مرگ ایستاده ام. من مثل همه شما از مردن میترسم. کمکم کنید تا این آخرین نامه من نباشد. همنوعان، انسان دوستان! پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست . من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم . در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم.

کبرا رحمانپور از زندان اوین

شهریور ۱۳۸۵

و  نامه پدر کبرا

من ابوالفضل رحمان پور پدر کبرا رحمان پور از شما می خواهم تا به حکم نا عادلانه اعدام دختر جوانم اعتراض کنید . کبرا دختر جوان من مجبور شد با مردی که 43 سال از خودش مسن تر بود ازدواج کند . کبرا شاگرد ممتاز مدرسه بود و آرزو داشت بتواند در دانشگاه درس بخواند ، ولی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور شد از تمام آرزو های خود بگذرد. کبرا قبل از ازدواج زندگی سختی داشت ،بعد از ازدواج زندگی اش نه تنها آسان تر نشد بلکه بدتر هم شد.اما شدت مشکلات و آزارها در خانواده اي که او مستخدم آنها و سپس عروسشان بود٬ به اندازه ایی بود که دختر مهربانی مانند کبرا در یک درگیری و برای دفاع از خودش ، ناخواسته مرتکب قتل شد
کبرا بهترین سال های نوجوانی و جوانی خود را در زندان و زیر حکم اعدام گذرانده است او زجر فراوانی کشیده و کاملا شکسته شده است. نباید بیشتر از این شکنجه شود و آزار ببیند ، او سال هاست طناب دار را بر گردن خود احساس می کند و زندگی اش را با حس اعدام می گذراند. و من با ديدن رنگ پريده و دندانهاي ريخته و جسم بي روح او ٬ هميشه از خودم ميپرسم٬ چه کاري را اشتباه کردم٬ چه را نبايد ميکردم٬ تقصير کيست؟همانطور که خودش گفته است ، او می خواهد زنده بماند ، از اعدام و طناب دار و جرثقیل وحشت دارد و می خواهد به دانشگاه برود و درس بخواند.کبرا دختر بسیار مهربانی ست این را هم زندانی هایش شهادت می دهند ، او باید هر چه زود تر آزاد شود و به زندگی عادی خود برگرد تنها امید ما اعتراض شما مردم شریف به اجرای این حکم ناعادلانه است . تنها راه جلوگیری از اجرای این حکم٬ اعتراض همه مردم، نهاد های مدافع حقوق بشر، کمیته های علیه حکم اعدام و نهاد های بین المللی به این حکم است.يک لحظه خودتان را جاي من و مادر کبرا گذاريد تا ببينيد اين روزها چقدر وحشتناک است. من حاضرم بجاي کبرا اعدام شوم٬ آيا اين امکانپذير است? من هميشه از صبح تا شب کار کرده ام٬ ولي نميدانم چرا سرنوشت ما به اينجا کشيد! من و مادر کبرا بعد از اعدام او ديگر هيچ اميدي به زندگي و هيچ چيز نداريم. کمک کنيد. خانواده من٬ فرزند معلولم را که هميشه از خواهرش کبرا ميپرسد و همه فاميل ما را از وحشت اعدام کبراي عزيزمان٬ پاره تنمان٬ نجات دهيد. .ما منتظر اقدامات قاطع شما هستیم .ما از شما می خواهیم این نامه را امضا کنید. ميدانم وقت تنگ است و اين آخرين لحظات است. در اين آخرين لحظات يکبار ديگر دست ياري بسوي شما دراز ميکنم. با امضا اين نامه ٬ نشان دهيد که شما نيز خواهان آزادي کبرا هستيد.

اعلام حمایت خود را به آدرس ای میل زیر بفرستید:

campagne.kobra@gmail.com
ابوالفضل رحمان پور 22 شهریور 85

 

(عاريت از سايت: امير فرشاد ابراهيمي)

 

*******************************

كاشكي كبرا  بميرد!

تا كه دلها خون نگردد!!

كاشكي در مجلس كبرا

جاي خرما، شربتي سرو گردد!!

 

كاشكي در شهر ما، لااقل

قطره اي باران مهر هم ببارد!

 ظلم و بيداد را بشويد!

شهر ما روزكي پاكيزه گردد!

 

كاشكي فقر بميرد!

كاشكي فقر بميرد!

كاشكي فقر بميرد!

جايش اما عشق رويد!

كاشكي بادي، نسيمي از عدالت،

لحظه اي، چندي از اينجا هم بگذرد!

كاشكي دادي برآيد!

و بيدادي براند!

 

كاشكي كبرا نبيند

آن شب شوم سيه را!

كاشكي كبرا نبيند

چوبه دار ستم را!

 

كاشكي كبرا نميرد!

كاشكي كبرا نميرد!

نامه اي بازم نگارد!

خنده بر لبها نشاند!

 

كاشكي اين بغض هم بتركد!

اشك هامان هم بريزد!

سيلي بيايد و اين آسمان و زمين را بروبد!

كاشكي سيلي بيايد!

كاشكي سيلي بيايد!

و مرگ را با خود براند!

كاشكي سيلي بيايد!

كاشكي سيلي بيايد!

 

+ نوشته شده توسط پندار در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 1:7 |

«هوالعليم»

 

اول

اول مي خواهم از علت سكوت طولانيم بگويم!

گاهي وقتها، ظاهرا هيچ خبري نيست! حس مي‌كني كه نوعي سكوت و سكون بر همه فضاي عالم حاكم شده است! چيزي نمي‌گوئي، براي اينكه چيزي براي گفتن نمي‌يابي!

 اما گاهي ديگر از وقتها آن قدر خبر بر سرت مي‌ريزد كه مي ماني كدام را تحليل كني و از كدام بنويسي! غاطي مي كني كه اصلا كداميك را بگوئي و كداميك را نگفته بگذاري و بگذري!

گاهي تصور مي‌كني كه آنچه كه مي‌گوئي همه‌اش تكراري است و يا لااقل لزومي و ضرورتي براي بازخواني آنچه اتفاق افتاده نمي‌‌يابي! اين است كه سكوت مي‌كني و در سكوتي معنادار حرفها را مي‌شنوي و . . . مي‌خواني!

دوم

پيشتر از اينها به من گفته بودند كه سخن گفتن در محفلي و نوشتن براي جمعي، كاري است بس سخت و دشوار! وقتي سخن مي‌گوئي اول قلبت و بعد دست‌هايت مي‌لرزند! عرق مي‌كني و چشمهايت تيره و تار مي‌شوند! مدام مواظبي كه مبادا حركتي خلاف عرف انجام دهي! دلهره و اضطراب داري ولي مجبوري مدام لبخند بزني! به همه نگاه مي‌كني، اما هيچ كس را نمي‌بيني! يعني نمي‌تواني كه ببيني!

وقتي مي‌نويسي، گمان مي‌كني كه همه آنها دهها و دهها بار  تك تك كلمات و جملاتت را مي‌خوانند و به دقت تجزيه و تحليل مي‌كنند! اين است كه تو هم مجبوري چندين و چند بار نوشته‌ات را ويرايش و پردازش كني! كلماتت را بالا و پائين كني! كم و زياد كني و خلاصه تا مي‌تواني حرفت را مي‌چلاني تا آنچه باقي مي‌ماند (البته اگر چيزي باقي ماند) شيرازه‌اي باشد، شسته شده و غسل داده شده از انديشه‌هايت!

اينك اما من امروز مي‌خواهم از كاري بس سخت و دشوارتر سخن بگويم! دشوارتر از همه آنچه كه توصيفش را كرده‌ام!

وقتي عالمانه و عامدانه سخن مي‌گوئي و مي‌داني، و اصلا يقين داري كه حرفهايت از تو مي‌گريزند و در فضائي تاريك و لامتناهي از ديده گوشهاي مردمان زمانت پنهان مي‌شوند، . . .  وقتي مي نويسي و يقين داري كه حرفهايت آن قدر تلخ و تارند، كه مزاج آدميان روزگارت را تلخ مي‌سازند و تو مجبوري دست‌نوشته‌هايت را زير خروارها خروار از تاريخ زندگي‌ات پنهان كني، تا شايد و شايد قرنها قرن بعد، مردماني از سرزميني ديگر و از قوم و نژادي ديگر، به بازخواني حرفهايت بپردازند تا شايد و شايد صداي نسل امروزت را بشنونند و . . . و آن وقت به گمانم كاري بس دشوارتر از آنچه توصيف كرده‌ام، انجام داده‌اي!

سوم

گاهي وقتها نوشتن عين ماندن است، عين بودن، نفس كشيدن! خاموش نبودن، هوشيار ماندن!

عين فرياد است، از گلوي مظلومي، عين خاموشي است در ولوله‌ مكتوبي!

 عين خواب است، عين بيداري!

عين اشك است، عين بغض است، عين لبخند!

گاهي وقتها نوشتن عين عشق است، عين عقل است،

اصلا اول عقل است! سرآغاز عشق است! پايان آن نيز هم!

گاهي وقتها نوشتن عين همه چيز است، عين همه چيز، غير از نوشتن!

چهارم

گاهي وقتها ننوشتن، شور و سوزش، از نوشتن هم بالاتر مي‌رود!!

+ نوشته شده توسط پندار در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 17:6 |

منم تنهاي آزاده

كه فريادم، مانده است خانه

گلويم سوتكي بودست

كان جلاد دجاله

به پا انداخته، بشكسته آن فرياد آواره

 

دلم غم داردش، اما

خدايم قادر است، جانا

خداوندي كه مي بيند

دل چون سنگ، صبورم را

 

************ 

در غروب آن ستاره زيبا

دلشكسته و تنها

بر مزار زار اكبرها

مي نگارد اين دلم رويا:

 

كاي پر از بلا و واويلا

وي پر از نگاه بي‌همتا

اي اسير كينه و ماتم

اي گلوگاه آبادي

وي فرخناي تاريخي

 

نام تو مقدس است براي ما

اي خوش‌‌ترين نام تو «آزادي»

 

+ نوشته شده توسط پندار در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 15:58 |

او هم پر كشيد و رفت و ما مانديم و ما! زنده به گوراني بي چرا؟!

او هم پر كشيد رفت و و دنيا خاموش ماند و از يادش برد!

اشكهامان بر چشمها خشكيد! بغض‌هامان تركيد!

اي واي بر ما! فرياد از اين فرهاد كش فرياد!

چه غريبانه پر مي‌كشند، اين كبوتران پر شكسته!

و چه شيرين رها مي شوند از دست اين اهريمنان در كمين نشست!

اي واي بر ما!

شهر ما چه پر دود و تلخ و اشك و آه و ناله و فرياد گشته است!

زمين و آسمان شهر ما  انگار، ماتم‌كده‌اند! ديوارهايش انگار، سياه‌پوشاني هميشگي‌اند!

به خدا عادت كرده‌ام!

آزاده شهيد اكبر محمدي

عادت كرده‌ام به شنيدن گريه‌هاي معصومانه كودكان بي پناه!

عادت كرده‌ام به شنيدن صداي مظلومانه زندانيان بي پناه!

عادت كرده‌ام به رنج! به درد! به قصه‌هاي پر غصه‌ اين سرزمين ماتم‌زده!

عادت كرده‌‌ام به اشك! خو گرفته‌ام با بغض!

اما به خدا اين بار ديگر نمي‌شود!

 نمي شود نوشت!

انگار طلسمي در كار است! دردي كه نوشتن را تاب نمي‌آورد!

تقصير من نيست! به خدا اين قلم نمي‌نويسد اين درد را! اين زخم را!

نمي نويسد!

نمي توانم بنويسم كه چگونه غاصبان ددمنش و عمال كثيف اين رژيم سراسر بيدادگر و خونريز اكبرمان را نشكفته پرپر كردند!

واي بر ما زنده‌گان! واي بر ما جامانده‌گان!

من اينجا بس دلم تنگ است!

و هر سازي كه مي‌بينم بد آهنگ است!

بيا ره توشه برداريم!

قدم در راه بي برگشت بگذاريم!

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟!

به قرار موثقي شنيده‌ام كه يادبود آن عزيز سفر كرده، جمعه همين هفته بر آرامگاهش برقرار خواهد شد!

داغداران آزاديخواه راس ساعت 12 ظهر از منزل آن مرحوم مغفور به آدرس: آمل، شهرك مرواريد، خيابان امام رضا (ع)، كوچه رحيمي، فرعي چهارم، پلاك 37، همه رهها و گذرها را تا مزار جاودانگي‌اش به اشك ديده خواهند شست!

به حقِ حق كه به حق شود ملحق!

+ نوشته شده توسط پندار در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 23:37 |

 

«هوالعليم»

 

«اول»

اول بي اغراق نيست اگر بگويم، نوشتن هم مثل خيلي از كارهاي آدميزادگان، بعد از مدتي عادت مي‌شود! مجبوري بنويسي و اگر ننويسي انگار چيزي را گم كرده‌اي! حقيقتي را از كف داده‌اي! انگار مريض مي‌شوي! شبيه به همانها كه تلاسمي دارند! تو هم مجبوري، هر روز فكرت را در ويترين نگاه‌هاي كنجكاوانه آدمهاي ديگر قرار دهي و اميدوار باشي كه به جفا ندزدندش و به غارت نبرندش! بعد از خواندش، با نيشخندي به تمسخر نگيرندش و با بلاي نقدي غير منصفانه و يا بدتر، تعريف و تمجيدي كودكانه، به جان بي جانش نيفتند و از قدر و منزلتش بيشتر و بيشتر نكاهند و . . . !

«دوم»

در اول نوشتم، كه نوشتن هم انگار عادت مي‌شود! شايد نوشتن هم اعتياد مي‌‌آورد!

با خودم گفتم چند روزي ترك اين عادت كنم! ببينم موجب مرض مي‌شود يا نه؟! ببينم سوزشي در دستهايم و قلمهايم پيدا مي‌كنم يا نه؟! ببينم لزومي براي آنچه كه مي‌كنم، مي‌يابم يا نه؟! دليلي و برهاني شايسته عقل ناقصم، پيدا مي كنم يا نه؟!

و حقيقتش را بخواهيد هر چه بيشتر انديشه مي‌كنم، انگار برهان كمتري مي‌يابم!

نخست از آن روي كه اين مغازه عجيب بي‌مشتري است! كم كم حس مي‌كنم كه دارم ضرر مي‌‌دهم! به قولي دخل و خرج اين دكان به هم نمي‌خورند! دوم از آن روي كه اصلا به ترديد افتاده‌ام كه متاعي كه مي‌فروشم، اصلا ارزش فروختن دارد يا نه؟! از وقتي شنيده‌ام كه بيشتر از 500 هزار وبلاگ فارسي وجود دارد، به صرافت افتاده‌‌ام كه در اين همهمه و قيل وقالها، آيا سكوت، مقام و اعتباري والاتر ندارد؟!!

«سوم»

مدتهاست كه از انسانهايي كه به قراري قرار بود، پيام آوران رحمت الهي باشند بر زمين و زمينيان، خبري جز دود و آتش و جنگ و بيداد نمي‌شنويم! دنياي ما هم انگار عادت كرده است، به دود بيداد! هر از چند گاهي در گوشه‌اي از جهان، مردمان آگاه و ناآگاه، بر طبل عصيان مي‌كوبند و شعله جنگ مي‌افروزند و به جان نازنين جان انسانهاي مظلوم و بي‌دفاع مي‌افتند!

چيزي نمي‌شنويم جز صداي توپ و تانك و مسلسل و يا سخنگوياني كه مدام با ولع، از جنگ و خون و اشك و آه و ناله مي‌گويند! گوشهامان را پر كرده‌اند تا كسي نغمه خوش الحان صلح و عشق و دوستي را نشنود و مست و شيدا نگردد!

انگار مسحورمان كرده‌‌اند! مسحور سحر يك ساحر بدطينت!  

به گمانم نغمه‌هاي صلح را بايد بلند و بلندتر بخوانيم! آن قدر بلند كه صداي جيغ و شيون كودكان بي‌پناه را ديگر هرگز نشنويم! اشك‌هاشان را نبينيم و بغض‌هاشان را نشكنيم!

بايد روح صلح خواهي را، در اعماق روح و جان خود تزريق كنيم!

اينك كه ما و امثال ما از جنس ملتيم، بايد چونان اخلاق انساني را در خود پرورش دهيم، كه اگر روزي روزگاري، از جنس حاكمان اين كره خاكي شديم، يادمان بماند كه انسانها را تنها به حرمت انسانيت‌شان، چونان قدر و منزلتي داده‌‌اند كه ملكوت آسمانها و زمين را به سجده واداشته است!

«چهارم»

هر بار كه مي‌نويسم، با خود مي‌گويم:

«شايد اين، آخرين مكتوب باشد!»

 پس اگر قرار است آخرين كلامِ آخرين مكتوبِ آخرين روزِ زندگي‌ام را بگويم، دلم مي‌خواهد مدام نجوا كنم كه:

قافيه انديشم و دلدار من              گويدم منديش جز ديدار من!

 

+ نوشته شده توسط پندار در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 20:58 |

راستش حوصله نوشتن نداشتم، اين بود كه سر به سر وبلاگم گذاشتم!

لطفا شما هم نظرتان را در مورد تغييرات قالب وبلاگ بفرمائيد!

تا بعد!

+ نوشته شده توسط پندار در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 23:50 |

موجها خوابيده اند، آرام و رام

طبل طوفان از نوا افتاده است

چشمه‌هاي شعله‌ور خشكيده‌اند

آبها از آسيا افتاده است

 

در مزارآباد شهر بي تپش

واي جغدي هم نمي‌آيد بگوش

دردمندان بي‌خروش و بي‌فغان

خشمناكان بي فغان و بي خروش

 

آه‌ها در سينه‌ها گم كرده راه

مرغكان سرشان به زير بالها

در سكوت جاودان مدفون شده‌‌ست

هر چه غوغا بود و قيل و قال‌ها

 

آبها از آسيا افتاده است

دارها برچيده، خونها شسته‌اند

جاي رنج و خشم و عصيان بوته‌‌ها

پشكبنهاي پليدي رسته‌اند

 

باز ما مانديم و شهر بي تپش

و آنچه كفتارست و گرگ و روبه‌ست

گاه مي‌گويم فغاني بر كشم

باز مي‌‌بينم صدايم كوته‌ست

 

آبها از آسيا افتاده، ليك

باز ما مانديم عدل ايزدي

و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:

«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»

 

در شگفت از اين غبار بي‌‌سوار

خشمگين، ما ناشريفان مانده‌ايم

آبها از آسيا افتاده، ليك

باز ما با موج و طوفان مانده‌ايم

 

باز مي گويند فرداي دگر:

صبر كن تا ديگري پيدا شود

نادري پيدا نخواهد شد، اميد

كاشكي اسكندري پيدا شود

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط پندار در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 0:7 |

«هوالعليم»

مي خواستم چيزي بنويسم!

اما ديدم نمي‌شود!

و مگر در شامگاه 18 تيرماه، مي‌توان  سخني هم گفت،

 جز آنكه فردا 18 تيرماه است!

آري! آري! فردا 18 تيرماه است!

فردا 18 تيرماه است!

+ نوشته شده توسط پندار در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 0:10 |

نامه 1020 نفر از فعالان سياسي و دانشجويي در اعتراض به بازداشت ياشار قاجار وعابد توانچه

ادوار نيوز - شنبه، 17 تير 1385

 

آزادي خواهي با سرکوب از ميان نمي رود و حق خواهان و عدالت طلبان فراموش نمي شوند حتي اگر ديوارهاي زندان آنان را در برگرفته باشد. پرچم آزادي خواهي زماني که افراشته شود هرگز به زير نمي‌آيد حتي اگر پرچم داران زمين خورده باشند، چرا که دستان پرتوان مردمي که سالهاست طعم ستم را چشيده‌اند از آن حمايت مي‌کنند. تاريخ مملو از مردان و زناني است که براي تحقق خواست مردم رنجها کشيده‌اند. بسياري در اين راه جان خود را از دست دادند و با خون سرخ خويش جنبش را آبياري کردند و بسياري نيز سالها در زندان‌هاي استبداد گذر زمانه را به تماشا نشستند. اکنون دو تن از فرزندان ملت به جفا در زندان هستند. اينان به جرم بيان مطالبات به حق مردم و پيگيري براي دستيابي به آنان سرافرازانه دربندند. ما امضا کنندگان اين نامه با حمايت از ياشار قاجار و عابد توانچه اعتراض خود را به بازداشت اين فعالين دانشجوئي اعلام کرده و خواهان آزادي فوري و بي قيد وشرط آنها هستيم.

(اسامي به ترتيب الفبا)

1 آدينه وند احمد 2 آذر حميد 3 آذربار محمد 4 آذري گلسا 5 آذري واحد 6 آرام نژاد فاطمه 7 آريا نژاد باربد 8 آزادي آذين 9 آزمند سحر 10 آزمون امين 11 آشوري مينو 12 آصفي سهيل 13 آفريننده نيلوفر
14 آقا حسيني علي 15 آقايي امير 16 آقايي مصطفي 17 ابابکري اسعد 18 ابدالاسلام ابوبكري 19 ابدي علي 20 ابراهيم پور آسو 21 ابراهيم پور هادي 22 ابراهيم زاده حسين  23 ابراهيمي شجاع  4 ابراهيمي قاسم 25 ابراهيمي محمد صالح  26 ابراهيمي مرضيه  27 ابراهيمي نيما  28 ابراهيمي‌نيا محمد  29 بوبكري محمد 30 اثيري احسان 31 احمد زاده شيما 32 احمد زاده مصطفي 33 احمد همدان ايوب 34 حمدپور جعفر 35 احمدزاده صفاري شعبان 36 احمدي امير 37 احمدي توران 38 احمدي جمال 39 احمدي چيانياز 40 احمدي حميد 41 احمدي ديبا مهدي 42 احمدي زيلان 43 احمدي سارا 44 احمدي سميه 45 احمدي طيب 46 احمدي عرفان 47 احمدي علي 48 احمدي فردين 49 احمدي فواد 50 احمدي قاسم 51 احمدي كرمانشاهي بهزاد 52 احمدي ناصر 53 احمدي هيرش 54 اخوان آيدين 55 اخوان شناس مهدي 56 اخوت مهدي 57 ارجمندي بهرام 58 اردلان عليرضا 59 ارزندي فرهاد 60 ارشادي فر عليرضا 61 اسدي اسماعيل 62 اسدي امير 63 اسدي عاطفه 64 اسدي ميلاد 65 اسلام پناه طاهر 66 اسلامي مسلم بهزاد 67 اسماعيلي امين 68 اسماعيلي علي 69 اسمي زاده سارا 70 اشرف نژاد مجيد 71 اصغري داوود 72 اصلاحچي مرتضي 73 اصلاني مريم 74 اظهري الهام 75 اغاله احمد 76 اغاله محمد 77 اغذه مرجان 78 افتخاري شيركوهي محمد 79 افشاري مصطفي 80 افشين فر صادق 81 افضلي قاسم 82 اكبرنژاد علي 83 الياسي مهدي 84 امام جمعه عماد 85 اميدي پور زهره 86 امير تيموري ترانه
87 امير هاشمي آرمان 88 اميري الياسي كيوان 89 اميري تورج 90 اميري محمد 91 اميري مهري 92 امين اللهي کاوه 93 امين زاده خداخواست 94 امين نژاد روناك 95 اميني ادريس 96 اميني انور 97 اميني حسين 98 اميني رژان 99 اميني ستار 100 اميني شيلان 101 اميني علي 102 اميني محمد 103 اميني منصور 104 امينيان منصوره 105 امينيان هادي 106 انبويه ادريس 107 انتصاري شهلا 108 انجيدني پيمان 109 انصاري الناز 110 انصاري راد حسين 111 انواري محسن 112 اولادي صبري 113 اويسي مجيد 114 ايران شاهي حامد 115 ايران نژاد علي 116 ايراني حسن 117 ايرندكاني مصلح 118 ايزدبخش سعيد 119 ايزدي امين 120 بابايي پرويز 121 بابايي ساسان 122 بازرگان صمد 123 باستاني مسعود 124 باطني آراز 125 باغي بوكاني ثريا 126 باغيان فاضل 127 باقرپور محمد 128 باقري فرشاد 129 باوند داود 130 باهنر علي 131 بايزيدي صلاح 132 بايزيدي محمد 133 بايزيدي هيوا
134 بختياري گيتي 135 بداغي هيوا 136 بدري محمد تقي 137 بدري مهسا 138 بزرگداري مژگان
139 بستان پناهي زينب 140 بسته نگار محمد 141 بقائي مقدم برهان 142 بلوري احسان 143 بني اسد عليرضا 144 بوداقي طاهر 145 بوربور مسعود 146 بوركاني بهنام الدين 147 بهادري عذرا 148 بهارلو سعيد 149 بهاري بختيار 150 بهاور عماد 151 بهبهاني سيمين 152 بهداد مرتضي 153 بهرام بيگي صلاح 154 بهرام پور سوران 155 بهرامي زريوه 156 بهرامي سهراب 157 بهرامي شهرام 158 بهروي موسي 159 بي آزار حميد 160 بي باك سيروس 161 بي قال سليم فتاح 162 بيات مجتبي 163 بيات محمدرضا 164 بياره عليرضا 165 بيرالوند پيمان 166 بيگلاربيگي فرهود 167 پارسافرد نازلي 168 پاشايي مهدي 169 پرنور مريم 170 پرونده اسماعيل 171 پرونده نورالدين 172 پژوم يوسف 173 پلاسچي هژير 174 پندار علي 175 پور طاهري محمد صادق 176 پور‌باوندي هانيه 177 پورسياوش هوشنگ 178 پورعبدالله اسماعيل 179 پورعبدالله انور 180 پوريا مريم 181 پوزش ابوذر 182 پولادي رزا 183 پويافر ناصر 184 پهلوان آرش 185 پيران پژمان 186 پيران پيمان 187 پيرحياتي ياسر 188 پيروي علي 189 پيري حسين 190 پيري نويد 191 تاتار عبدالعزيز 192 تاج زاده سيد مصطفي 193 تجويدي راضيه 194 ترابي اسماعيل 195 تفرشي حميدرضا 196 تفرشي مائده 197 تقي پور حامد 198 تقي پور سعيد 199 تقي پور علي 200 تقي زاده روزبه 201 توحيدي مهدي 202 توكلي رحيم 203 توكلي فريدون 204 توكليان محسن 205 تهامي پور مرتضي 206 تهرانچي علي 207 تيموري رسول 208 ثابت سروش 209 ثقفي عليرضا 210 ثقفي محسن 211 جانبلاغي محمد 212 جاوداني سيد حسين 213 جاويد سلام 214 جباري عليرضا 215 جباري محمود 216 جعفر زاده رضي 217 جعفرنژاد زينب 218 جعفري پريسا 219 جعفري فرزاد 220 جليلي آيدين 221 جليلي مهداد 222 جمالي صلاح 223 جمالي عطا 224 جمالي معصومه 225 جوادي آملي سيد شهاب الدين 226 جواهري جلوه 227 جهانشاهي امير 228 جهاني کاميل 229 چترچي ماندانا 230 چراغي نيما 231 چگيني ميلاد 232 چوپاني امجد 233 چوپاني لقمان 234 چوخازن غفور 235 چوگلي خالد 236 حاتمي ثريا 237 حاج قنبري اميرحسين 238 حاجي آقايي آزاد 239 حاجي زاده ابوالفضل 240 حاجي زاده منصور 241 حبشي مني‍ژه 242 حبيبي سعيد 243 حبيبي شورش 244 حجتي جلال الدين 245 حسن پور علي 246 حسن زاده كيانوش 247 حسن زاده مطلب 248 حسن زاده يوسف 249 حسني جلال 250 حسني سعيد 251 حسني لطيف 252 حسني محمد 253 حسنياني نسرين 254 حسين خواه مريم 255 حسيني آناهيتا 256 حسيني ايران 257 حسيني ثاني 258 حسيني چيابايزيد 259 حسيني حسن 260 حسيني فاطمه 261 حسيني فر روح الله262 حسيني محمد 263 حسيني نامدار 264 حقگوئي حسن 265 حقي داوود 266 حقيقت ياسر 267 حكم آبادي مجتبي 268 حكيمي رويا 269 حكيمي مريم 270 حمزه نژاد علي 271 حمزه نژاد مرتضي 272 حميدي بهنام 273 حميدي سحر 274 حيدري ريحانه 275 خادم الفقرا راضيه 276 خادمي سيروان 277 خاکبين منصور 278 خالدي حامد 279 خالدي علي 280 خالندي انور 281 خالندي محمد 282 خاندل آرش 283 خاني حمزه 284 خاني هادي 285 خداجوندي سميه 286 خداداد حسيني احمد 87 خدادادي ماريا 288 خدمتلو مرتضي 289 خديو طاهر 290 خردمند‌پور هادي 291 خرسند پژمان 292 خرمي زينب 293 خرمي سهراب 294 خسروي ابراهيم 295 خسروي اكرم 296 خسروي جمال 297 خسروي صلاح 298 خسروي مجتبي 299 خسروي مينا 300 خضرنيا كريم 301 خضري امير 302 خضري رسول 303 خضري محمد 304 خضري ناصر 305 خلعتبري محمد رضا 306 خليلي مجيد 307 خلينا مرتضي 308 خواجه حميد 309 خواجه زاده محسن 310 خواجه نوري گلي 311 خوانچه زر سيروان 312 خوش كلام اركان 313 خوشباف بهروز 314 خوشنويس هادي 315 خيرابي ناهيد
316 خيري مريم 317 دادپور هوشيار 318 دادخواه عزيز 319 دادفرما محمد مهدي 320 دارابيان ياشار 321 داريوشي جمال 322 داريوي عادل 323 دانش فر زهرا 324 دانشجو عباس 325 دانشور حامد 326 دانشور حسن 327 داودوندي طاهره 328 داوودي احسان 329 داوودي مهاجر فريبا 330 دباغ حسين 331 دربان امين 332 درخشاني جواد 333 درويشي شتاو 334 درويشيان علي اشرف 335 دري مجيد 336 دشتستاني سروش 337 دشتي رحمت 338 دنيا زرهي نوشاد علي339 دوستي سيروان 340 دولتشاه احسان 341 دهنادي بهمن 342 دهواري سعيد 343 ديلمقاني زاده محمدرضا 344 ذاتي سامون عزيز 345 ذوالقدر علي 346 رئوفي مجيد 347 رئيس دانا فريبرز 348 رئيسي ناصر 349 راشدي رضا 350 راوندي كوروش 351 رجب پور كبري 352 رحماني حسين 353 رحماني علي 354 رحماني عمر 355 رحماني فرهاد 356 رحماني محمدشريف357 رحماني وحيد 358 رحمتي جمال 359 رحمتي نيشتمان 360 رحيمي ايرج 361 رحيمي بهرام 362 رحيمي جلال 363 رحيمي زاده عارفه 364 رحيمي قاسم 365 رحيمي مصطفي 366 رحيمي مقدم جلال367 رحيميان لقمان 368 ردايي حسن 369 رزمي مجتبي 370 رستاخيز شاهرخ 371 رستگاري ثمينا 372 رستگاري شاهد 373 رستم پور سميه 374 رستم پور شنو 375 رستمي اصلح 376 رستمي حامد 377 رستمي زينب 378 رستمي صالح 379 رسولدشت عثمان 380 رسولدشت يونس 381 رسولي امجد 382 رسولي جعفر 383 رسولي زينب 384 رسولي ساجده 385 رسولي شوان 386 رسولي شورش 387 رسولي طاهر 388 رسولي عثمان 389 رسولي فروزان 390 رشيد پناهي علي 391 رشيدي جمال 392 رشيدي سميه 393 رشيدي محمديوسف 394 رشيدي يوسف 395 رضاخاني حميد 396 رضايي آرمان 397 رضايي آگرين 398 رضايي ادريس 399 رضايي امين 400 رضايي جواد 401 رضايي حسن 402 رضايي سارا 403 رضايي عباس 404 رضايي علي 405 رضايي عليرضا 406 رضايي محمد 407 رضايي نسيم 408 رضايي هومن 409 رضواني كاني 410 رضوي داوود 411 رضوي محمد 412 رفيعي حسين 413 رفيعي داوود 414 رفيعي محمد 415 رفيعي منصور 416 رمضاني جعفر 417 رمضاني صلاح 418 رمضاني عادل 419 رمضاني فرزاد 420 رمضانيان احسان 421 رنجبري رحيم 422 رنجبري علي 423 رنجبري کريم 424 روشنفکر حسن 425 ريگي گزمه ياسر 426 زارعي انور 427 زارعي رفعت 428 زارعي محمد مهدي429 زبردست آرش 430 زرافشان ناصر 431 زرافشان هما 432 زعفري علي 433 زمانداري اسماعيل 434 زماني عباس 435 زماني عظيم 436 زماني مهري 437 زمانيان بابك 438 زند سجاد 439 زندي زانيار 440 زندي سروش 441 زندي معير 442 زنديان محمود 443 زيدآبادي احمد 444 زينعلي شاهين 445 سابق نصري محمد 446 ساداتي محدثه 447 ساروغي حسام 448 ساعي فرد مهدي 449 سالاري حسن 450 سالاري ژاله 451 سالاري سبحان 452 سالاري هادي 453 ساماني ادريس 454 سپاهي عبدالحكيم 455 سپهروند بهنام 456 سپهسالاري عليرضا 457 سحابي ابراهيم 458 سحابي جليل 459 سحابي عزت اله 460 سحرخيز عيسي 461 سرابندي نسيم 462 سرافراز فهيمه 463 سرلك محمد رضا 464 سعادت نسرين 465 سعيد زاده محمود 466 سعيدي اميد 467 سعيدي پور مهدي 468 سعيدي خديجه 469 سعيدي عمر 470 سعيدي فرهاد 471 سعيدي هادي 472 سعيديان هنر 473 سلامت شيرين 474 سلطان علي 475 سلطاني زهرا 476 سلطاني عبدالفتاح477 سلمانپور محمد اسماعيل 478 سليم پور ارسلان 479 سليم زاده يوسف 480 سليمانپور ابراهيم 481 سليماني اسماعيل 482 سليماني سامان 483 سليماني مقام محمود 484 سليمي سونيا 485 سليمي فرزاد 486 سميعي مازيار 487 سوري محمد 488 سهرابي سعيد 489 سهرابي محسن 490 سيادت حسام 491 سياسي راد شمس الدين 492 سياوش پور فروغ493 سيدين محسن 494 سيف پناهي جبار 495 سيف خسرو 496 سيفي مهدي 497 شافعي کيوان 498 شاكري محسن 499 شاه اويسي حسين 500 شاهچراغي داوود 501 شاهي مونا 502 شريعتي وحيد 503 شريف پور اسعد 504 شريف پور محمدصديق 505 شريف زاده محمد 506 شريف محمد 507 شريفي حجت اله 508 شريفي سارا 509 شريفي عبدالله 510 شريفي علي 511 شريفي مسعود 512 شريفي نسب سهند 513 شريفي نسب كامران514 شريفي هيوا 515 شعباني خرد مجيد 516 شعباني مريم 517 شفاعي جمال 518 شفيعي محمدجواد 519 شفيق مرتضي 520 شکري کزال 521 شكري آرش 522 شكري تبار حشمت523 شكري زاده مهدي 524 شكري قاسم 525 شكري ناصح 526 شكوري مهدي 527 شكوهي عليرضا 528 شمس جواد 529 شمس فؤاد 530 شمسايي سلمان 531 شمسيان فرهاد 532 شميراني پروانه 533 شميراني عالمتاج 534 شميراني گوهر 535 شهابي رضا 536 شهامت رزم 537 شهبازي رحيم538 شهركي علي 539 شهركي مهدي 540 شيباني صفت مهدي 541 شيخ احمدي فريد 542 شيخ اسماعيل يوسف 543 شيخ زاده صلاح 544 شيخ لو صابر 545 شيخي غفور 546 شيرخاني بيگرد 547 شيرخاني مهتاب 548 شيرزاد مهدي 549 شيرعلي شهرضا حسينعلي 550 شيرواني پويان 551 شيوني محمد 552 صابري عثمان 553 صابري علي 554 صابريان اختر 555 صابريان زهرا 556 صابريان سامان 557 صابريان شيوا 558 صادقي آرش 559 صادقي باغسرخي سينا 560 صادقي محمد 561 صادقي نار 562 صادقي واحد 563 صادقيان افشين 564 صادقيان مؤيد 565 صالحي آناهيتا 566 صالحي امين 567 صالحي سيد علي 568 صالحي نيا رضا 569 صباغي علي 570 صباغيان هاشم 571 صحتي كوروش 572 صدر جليل 573 صفايي احسان 574 صفري آنيتا 575 صفري اسماعيل 576 صفري بهروز 577 صفري بهزاد 578 صفري بهنام 579 صفري كلثوم 580 صفي ياري رامين 581 صمدي جميل 582 صمدي نوشين 583 صوفي قهرمان 584 صوفي محمدرشيد 585 صوفيه جلال 586 ضياء معصومه 587 ضيايي سهيل 588 ضيايي محمد 589 طافي احسان 590 طالبي آشوري مينو 591 طاهري رئوف 592 طاهري سيامك 593 طاهري فاطمه 594 طاهري كوروش 595 طرغه محمد 596 طوسي نژاد مزدك 597 طهرانچي علي 598 طهماسبي ارسلان 599 طهماسبي مهدي 600 طيبي رحمن 601 طيبيان مصطفي 602 ظريفي نيا حميدرضا 603 ظفري مهدي 604 عابد رضا 605 عابديني وحيد 606 عادل محمد مهدي 607 عاشوري قاسم 608 عاقلي فاطمه 609 عاملي محمد 610 عباس زاده داود 611 عباسي محمدامين612 عباسي منش آشنا613 عباسيان سليمان 614 عباسيان كاوه 615 عبدالصمدي امير مهير 616 عبدالكريمي رحيم 617 عبدالله پور سعد 618 عبدالله پور لقمان 619 عبدالله زاده سروان 620 عبدالله زاده سلام 621 عبدالله زاده صلاح 622 عبدالله زاده علي 623 عبداللهي احترام 624 عبداللهي ادريس 625 عبداللهي جهانگير 626 عبداللهي كريم 627 عبداللهي كمال 628 عبداللهي محمد 629 عبداللهي ناصح 630 عبداللهي وريا 631 عبداله صفت ابراهيم 632 عبدي سهيلا 633 عبدي علي 634 عبدي فاطمه 635 عبودي منوچهر 636 عثماني پور هيرش 637 عزتي مهدي 638 عزيز زنجاني محمد اويس 639 عزيزپور حسينعلي 640 عزيزپور كامل 641 عزيزي آمانج 642 عزيزي سروش 643 عزيزي سعد 644 عزيزي علي 645 عزيزي فاطمه 646 عزيزي مصطفي 647 عزيزي ميلاد 648 عزيزي نسب علي 649 عزيزي نسب مصطفي 650 عصري ندا 651 علاقمند علي 652 علي پور خدامراد 653 علي پور محمود 654 علي پور مهدي 655 علي محمدي فرزاد 656 علي نيا جواد 657 علي نيا حمزه 658 عليپور بيانه 659 عليپور حميد 660 عليپور روناک 661 عليجاني رضا 662 عليزاده شهاب 663 عليمرادي محمد 664 عمران زاده علي 665 عمراني ميلاد 666 غازياني مهدي 667 غرقي سجاد 668 غفاري هيوا 669 غفوري سامان 670 غفوري مصطفي 671 غلامي بامداد 672 غلامي پيمان 673 غلامي حسن 674 غلامي سوره 675 غلامي مهرداد 676 فتاحي آرمان 677 فتاحي امير 678 فتاحي کاميل 679 فتحي آزاد 680 فتحي ثاني محسن 681 فتحي يوسف 682 فدايي فردين 683 فرجي كمال 684 فرخي نازلي 685 فروزان رضا 686 فروزانفر نيما 687 فرهاد فرنود 688 فرهادي فرشيد 689 فرهادي محمد مهدي 690 فريد كامبيز 691 فقه رسولي محمديوسف 692 فقيهي مهدي 693 فلاح ناصر 694 فلاحتي محسن 695 فنايي آرش 696 فياضي بهرام 697 فيض اللهي عزيز 698 فيض بخش حميدرضا 699 فيضي شهاب 700 فيضي لقمان 701 قائمي نيك محمد رضا 702 قادرزاده حسن 703 قادرمرزي امير 704 قادرنژاد نسرين 705 قادري احمد 706 قادري بروفه 707 قادري پيمان 708 قادري تيمور 709 قادري حسام 710 قادري سيروان 711 قادري شورش 712 قادري صادق 713 قادري عادل 714 قادري عبدالرحمن 715 قادري عبدالرحيم 716 قادري عثمان 17 قاسم پور كمال 718 قاسم زاده کاوه 719 قاسمي احسان 720 قاسمي سجاد 721 قاسمي علي 722 قاسمي ميثم 723 قاضي نور نائيني سيد رضا 724 قباديان فاطمه 725 قدس مسعود 726 قدمي كيومرث 727 قراگوزلو عليرضا 728 قرباني خديجه 729 قرباني کمال 730 قرباني محمد 731 قريشي آذر محمود 732 قزاقي محسن 733 قضائي امين 734 قلعه اي امين 735 قليزاده رضا 736 قليزاده شروين 737 قليزاده شفيع 738 قنبري رضا 739 قهوه چيان حميد 740 قهوه چيان ميثم 741 کرد کمال 742 کرمي يحيي 743 کريمي داوود 744 کريمي شورش 745 کوچري کيوان 746 كارگر علي 747 كاظميان هومن 748 كاكايي عباس 749 كامياب غزاله 750 كتابي رزگار 751 كرميان نسب افشين 752 كريم زاده سيامك 753 كريمي احمد 754 كريمي پروين 755 كريمي پيمان 756 كريمي خالد 757 كريمي راد شيدا 758 كريمي زاده بهروز 759 كريمي زاده زيبا 760 كريمي سبحان 761 كريمي سيران 762 كريمي شهين 763 كريمي طيب 764 كريمي عادل 765 كريمي عليرضا 766 كريمي قهرمان 767 كريمي محمد 768 كريمي محمدامين 769 كريمي مهدي 770 كشاورز نصراله 771 كلانتري روزبه 772 كمالي احمد 773 كماني سيد اميد 774 كماني سيد امير رضا 775 كولايي الهه 776 كوهپايه زاده حامد 777 كوهي مصطفي 778 كهندل صالح 779 كياني سامان 780 كياني مجتبي 781 گرايلو مهدي 782 گلرو مهديه 783 گلزاري كيا 784 گلستاني مسعود 785 گنجي رضوانه 786 گوارايي فاطمه 787 گودرزي بهنام 788 گودرزي حسين 789 گودرزي كوهيار 790 گوهري محمدامين 791 گيلاني مصطفي 792 لطفي شورش 793 لطفي فر فواد 794 لطفي گلسا 795 لطفي ناهيد 796 لطيفي مارال 797 لقماني معصومه 798 لنگ احمد 799 لنگرودي امير 800 مؤمني حامد 801 مؤمني صياد 802 مؤمني عبداله 803 مؤمني فاطمه 804 مؤيدزاده دياكو 805 مباركي محمد 806 مبشري ژيلا 807 مبيني جواد 808 مجاهد احمد 809 محبوب مريم 810 محبوبي محمدهاني 811 محبي سليمان 812 محرمي ژيلا 813 محمد پورشيرازي طاهر 814 محمد حميديان سيد عطا 815 محمد‌پناه عثمان 816 محمدپور ابوالقاسم 817 محمدپور رضا 818 محمدپور شورش 819 محمدپور هيوا 820 محمدرش لقمان 821 محمدي آيت 822 محمدي احمد 823 محمدي اميد 824 محمدي جاماسب 825 محمدي جلال 826 محمدي حميد رضا 827 محمدي رضا 828 محمدي سروه 829 محمدي صادق 830 محمدي عبدالله 831 محمدي فرد محمدسعيد 832 محمدي قديم 833 محمدي كاني 834 محمدي كريم 835 محمدي محسن 836 محمدي محمد 837 محمدي مصطفي 838 محمدي مقدس سوران 839 محمدي نريمان 840 محمديان بشري 841 محمودپور ابراهيم 842 محمودي آذر علي 843 محمودي آكو 844 محمودي خالد 845 محمودي ساناز 846 محمودي عباس 847 محمودي کمال 848 محموديان پويا 849 محولاتي سمانه 850 مختاري محسن 851 مختفي بهنام 852 مداح هما 853 مدادي محمد 854 مددي ابراهيم 855 مدرس طاها 856 مدرسي فريد 857 مدني سعيد 858 مدنيان اميرحسين 859 مرادپور خبات 860 مرادپور ناوات 861 مرادي آزاد 862 مرادي ابراهيم 863 مرادي افشين 864 مرادي اميرحسين 865 مرادي زهرا 866 مرادي شريف سيد ليل 867 مرادي شيرکو 868 مرادي فر گلاله 869 مرادي محمد 870 مردمي علي 871 مژدهي محمود 872 مظاهري كامل 873 مظاهري محمد 874 مظفري كاوه 875 معاذي سيري 876 معراجي فر محمد 877 معروفي پيمان 878 معروفي هيوا 879 معزي محمد احسان 880 معصوم بيگي اكبر 881 معصومي امير بهنام 882 مفاخري محمد 883 مفتي زاده سميه 884 مفيدي صباح 885 مقتدري امير 886 مقدم احسان 887 مقصودي حسن 888 ملاح زاده حسن 889 ملتي سلمان 890 ملك محمد مهدي 891 ملكي عمار 892 ملكي فاطمه 893 ملكي لقمان 894 ملكي مجيد 895 ملكي محمد 896 ملكي محمدرسول 897 ملوندي حسن 898 منافي سارا 899 منشي پور علي 900 منصوري احسان 901 منصوري صمد 902 منوچهري وحيد 903 موسوي احمد 904 موسوي خوئيني سيد مهدي 905 موسوي سيد غلامرضا 906 موسوي مونيكا 907 موسوي نسترن 908 موصلچي اميد 909 مولايي محمد 910 مولايي هزار 911 مولودي شعيب 912 مولودي كامران 913 مولودي گونا 914 مولي محمد 915 مويد محسني مهدي 916 مويدزاده سيامك 917 مهاجر فيروزه 918 مهاجري احسان 919 مهرمنش شيوا 920 مي ري يز براخنا 921 ميرآشه سميه 922 ميربابايي مهرداد 923 ميرزائي حسين 924 ميرزاپور شهرام 925 ميرشكار وحيد 926 ميركي ژيلا 927 ميركي ليلا 928 ميرهاشمي آرمان 929 ميري حيدر 930 مينايي مسعود 931 ميهمي مهنوش 932 نادري ايمان 933 نادري حميد 934 ناركي مهران 935 ناسوتي عزيز 936 ناصري امين 937 ناصري محبوبه 938 ناصري نصرالله 939 ناصريان حميدرضا 940 ناطقي الناز 941 ناظري علي 942 ناظري كيوان 943 نامداري احسان 944 نامداري حمزه 945 نباتي احمدي پوريا 946 نبردي اسدالله 947 نجفي ميثم 948 نجيمي مسعود 949 نراديان كمال الدين سعيد 950 نريماني اسماعيل 951 نژاد حسين الهه 952 نصرالله زاده زهره 953 نصراللهي کمال 954 نصيحتي سياوش 955 نظام محله زهره 956 نظري پويا 957 نعمت پور محمد 958 نعمتي فرشاد 959 نعمتي محمد 960 نوباران فرهاد 961 نوجوان انور 962 نورافشان آرش 963 نورباد محمد 964 نوربخش محمدرضا 965 نوربخش ميهن 966 نورحسيني سيد احمد 967 نورزاده عليرضا 968 نورزاده معصومه 969 نوري ارشيا 970 نوري مهدي 971 نيازي حسين 972 نيري هوشنگ 973 نيك پي آرمان 974 نيك سرشت ماردين 975 نيك صفت مطلق محمد 976 نيك نهاد حميدرضا 977 نيكو نسبتي علي 978 واحدي فرد سعيد 979 والائيان علي 980 وحيد منش پروانه 981 وحيد منش عطيه 982 وفقي علي 983 ولدبيگي ثريا 984 ولدبيگي زكريا 985 ولي زاده حامد 986 وهابي ياسين 987 ويس مرادي سجاد 988 ويساني مختار 989 ويسي صلاح اله 990 ويسي گل پونه 991 ويسي هوشنگ 992 ويسي ياسين 993 هاديپور حمزه 994 هاديپور عبدالحميد 995 هاديزاده مهناز 996 هاشمي صالح 997 هاشمي فريد 998 هاشمي محمد 999 هدايت ابراهيم 1000 هدايت بهاره 1001 هرمزي حسين 1002 همائي راد عنايت 1003 همت يار هادي 1004 همتي آزاد 1005 همتي راد علي 1006 هوشيار صالح 1007 هيبت الهي پويا 1008 ياذرلو هاني 1009 يزداني اقبال 1010 يزداني حنيف 1011 يزداني عماد 1012 يزدانيان رضوان 1013 يزدانيان شب بو 1014 يعقوبي منوچهر 1015 يكاني زارع فربد 1016 يوسفي سعيد 1017 يوسفي قاسمعلي 1018 يوسفي ميترا 1019 يوسفي هانيه 1020 يوسفيان رضا

+ نوشته شده توسط پندار در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 0:4 |

فعالان جنبش دانشجویی

فعالان جنبش کارگری

فعالان جنبش زنان

فعالان جریان روشنفکری

فعالان جنبش حقوق بشری

و همه و همه آزادیخواهان ایران زمین

در بزرگترین اجتماع آزادیخواهان وطن

۱۹ تیرماه ۱۳۸۵

ساعت ۵ عصر

درب اصلی دانشگاه تهران

+ نوشته شده توسط پندار در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 22:38 |